تبليغاتX
پاراگراف آخر
 

سه شنبه های لعنتی

مدرسه سینا کوچه پشت اداره است . حدود ساعت 12 وقتی همه خسته از کار مشغول گرم کردن غذاهایشان می شوند  با کوله پشتی خاکی و کفشهایی که بندش پله ها را جارو   می زند از راه می رسد و تا رسیدن به اتاق مادرش در انتهای سالن طبقه دوم به همه   سلام   می کند . هر روز باید یک ساعت منتظر باشد تا . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط سیادت |

 

خورشیدی دیگر

صحنه های متحرک سیاه و سپید از روبرویم می گذشتند و من بی صدا ساکن مانده بودم . خشکم زده بود .یوسف ! هنوز هم باورم نمی شود که خودت باشی .خیال می کنم  تمام آن فیلم را خواب دیده ام و تو یکی از همین بازیگران رهگذر در فیلم های مستند بوده ای که از یادم خواهی رفت . . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط سیادت |

 

رواق آخر

هر سال پنجشنبه همان ماهی که رفته بودند، می آمد. وقتی شیفت شب بود.قبل از اذان  صبح. از بیمارستان راهی نبود. اول گندمها را می ریخت. مشت می کرد در کیسه و مثل بذر می پاشید. نمی ترسیدند. می آمدند جلوتر. بعد از بیست سال  می شناختنش. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط سیادت |

 

پیدا و پنهان

 حیاط مسجد که از همسفران شنیده بود شجره نام دارد و میقات می خوانند ، پر از نخلهای پیر بود و زنان و مردان با لباسهای سپید از این سو به آن سو می رفتند تا آماده شوند برای نماز . قرار بود بعد از مغرب احرام ببندند . رفت برای وضو . پیرمردی که موهایش سراسر سپید بود . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط سیادت |

 

راز

مامان یک شال گردن سبز داشت که هر وقت ناراحت بود شروع می کرد به بافتن آن . بعد که گریه هایش بلند می شد ، همه شال گردن را می شکافت و پرت می کرد و به من  می گفت :"  حرف نزن ، حوصلتو ندارم ."

یاد گرفته بودم که این جور وقتها نباید نزدیکش بشوم . حتی دیکته شبم را هم نمی دادم  . خودم از روی کتاب می نوشتم : بابا آمد . .  . بابا در باران آمد  . . .  و به خودم بیست می دادم .

اولین بار هم که بابا آمد باران می آمد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط سیادت |

سایه

 زن زیبارو  وارد  می شود . نگاهش به اطراف می چرخد و شروع می کند . با صدای بلند از جنس هایش می گوید  . همه نگاهش  می کنند . مهم نیست برایش . صدایش آشناست . همسفر من در ایستگاههای تکرارای است . بعداز ظهر ها ، سرحال است . وقتی خسته از کار برمی گردم ، گویی تازه دست به کار شده . ابزار آرایش می فروشد و به طرز زیبا و هنرمندانه ای در صورت خودش . به هفت قلم . حرف می زند  و با دست دیگرش ساک مشمایی بزرگی را می کشد . . . .   .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط سیادت |

 

                                                        خانوم شمس

 

کارش تازه شروع  می شد وقتی همه می رفتند و دست از کار می کشیدند . زن ها خستگیشان را پشت رنگها می پوشاندند و مردها سعی می کردند تظاهر کنند ، این خستگی افتخار است گویی مردانگی شان به این بند بود . به خشونت و فشاری که می بردند تا ناخواسته سر کسی هوار کنند . . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط سیادت |