تبليغاتX
پاراگراف آخر
 

   تکرار


انگشتانش دیگر قشنگ نبود. آنقدر روی حرفها كوبیده بود كه تغییر شكل داده بودند.

كنار بندهایش برآمده بود آن هم به رنگ قهوه ای چرك. اما صدای زیبایی داشت

وقتی روی دكمه ها ضرب می گرفت و ریزش كلمات آغاز می شد . . .


 

داستان تکرار  قبلاً در این وبلاگ تکرار شده است ، حال نسخه بازنویسی

شده آن را اینجا بخوانید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط سیادت |

 

بیلی باتگیت تکه ای از پازل تاریخ آمریکا

 

نقد رمان بیلی باتگیت نوشته ای.ال.دکتروف را اینجا بخوانید .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 تیر1389ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط سیادت |

 

حلقه های زنجیر در کافه آلبالو

 

برایت پیامک فرستادم  بیایی کافی شاپ آلبالو . اینجا را از سروش یاد گرفتم . طبقه بالای یک

پاساژ است که  پله های مارپیچش به گوشه ای خلوت دعوتت می کند. خواستم  جای دنجی

 تنها ببینمت . . .

ادامه داستان را اینجا بخوانید .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 تیر1389ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط سیادت |

 

سه شنبه های لعنتی

مدرسه سینا کوچه پشت اداره است . حدود ساعت 12 وقتی همه خسته از کار مشغول گرم کردن غذاهایشان می شوند  با کوله پشتی خاکی و کفشهایی که بندش پله ها را جارو   می زند از راه می رسد و تا رسیدن به اتاق مادرش در انتهای سالن طبقه دوم به همه   سلام   می کند . هر روز باید یک ساعت منتظر باشد تا . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط سیادت |

 

خورشیدی دیگر

صحنه های متحرک سیاه و سپید از روبرویم می گذشتند و من بی صدا ساکن مانده بودم . خشکم زده بود .یوسف ! هنوز هم باورم نمی شود که خودت باشی .خیال می کنم  تمام آن فیلم را خواب دیده ام و تو یکی از همین بازیگران رهگذر در فیلم های مستند بوده ای که از یادم خواهی رفت . . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط سیادت |

 

رواق آخر

هر سال پنجشنبه همان ماهی که رفته بودند، می آمد. وقتی شیفت شب بود.قبل از اذان  صبح. از بیمارستان راهی نبود. اول گندمها را می ریخت. مشت می کرد در کیسه و مثل بذر می پاشید. نمی ترسیدند. می آمدند جلوتر. بعد از بیست سال  می شناختنش. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط سیادت |

 

پیدا و پنهان

 حیاط مسجد که از همسفران شنیده بود شجره نام دارد و میقات می خوانند ، پر از نخلهای پیر بود و زنان و مردان با لباسهای سپید از این سو به آن سو می رفتند تا آماده شوند برای نماز . قرار بود بعد از مغرب احرام ببندند . رفت برای وضو . پیرمردی که موهایش سراسر سپید بود . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط سیادت |