تصمیم
کار هر روزش بود ، آفتاب که می زد جلوی در می آمد و به کار های یکنواختش می پرداخت. خیره می شد و ماشینها را نگاه می کرد، مهمان های خانه ها را می شمرد ، حساب رفت و آمد همه شان را داشت.
بچه ها را تما شا می کرد که چطور با هیجان و پر انرژی طرف در وازه شوت می کنند و ..
صبح های زود پیاده روی می کرد، با عصای چوبیش ، با پاهایی که رمق نداشت ولی اگر این دو قدم را هم برنمی داشت، پاهایش خشک می شد.
بعضی روز ها زن و شوهر های جو ا ن را می دید که هر دو دیرشان شده و می خواهند دختر کوچکشان را به مهدکودک ببرند ، بیشتر به فکر فرو می رفت و یاد شوهرش می افتاد. کسی که حداقل در این روز ها می توانست تنهائی دلگیرش را پر کند.و ناگهان یاد روز هایی که جوان بود و به خود می بالید.
نگاهی به دستانش می کرد. پیر و کرخت و سیاه.
آئینه شکسته ای از کیف پارچه ای که همیشه به گردنش آویزان بود در می آورد و به صورتش نگاه می کرد. زشت و بی جاذبه.
لبخند می زد و چین و چروک های صورتش می رقصید. دریغ از یک عدد موژه ناقابل.
با مو هایی که سپیدیش را پشت حنای نارنجی پنهان کرده بود.
چند روزی بود هیجانی به کوچه پا گذاشته بود. یکی از واحد های آپارتمان کنار قصابی تخلیه می کرد و مستا جر جدید می آمد. آمار وسیله های دو خانواده را داشت.آن ها وضعشان بهتر بود.
ولی خوب این ها ماشین داشتند. پیکان وانتی که از دور به آبی کم رنگ می زد.
نمی دانست چند نفرند. فقط مرد خانواده جدید را دیده بود که تازه چقدر هم با آقا نجفی قصاب جور شده بود. به آن ها حسودی می کرد. آن ها لا اقل همدیگر را داشتند.
با آمدن خانواده جدید به کارش اضافه می شد .مخصو صا اگر پر جمعیت بودند.
آن روز هنوز از در بیرون نیامده بود که صدای داد و بیداد کنجکاوش کرد. حالا این قدم های تاتی تاتی اش هم خود دردسری بود. چیز هایی می شنید ولی نه درست و حسابی.
- خوب آ قای محترم ، مگه من میله نذاشتم . هی هر شب میای ماشینتو می ذاری اینجا ...
- مگه جا رو خریدی؟
- ده ساله ما تو این کوچه ایم ، ماشینو همین جا پارک می کنیم . جلو در خونمونه ، همه اهل محلم می دونن...
- مگه صف کوپنه جا می گیری، زنبیل می ذاری؟
- درست صحبت کن پیرمرد عوضی ....
- .....
امروز روز جالبی بود بعد از یک هفته داشت ماجرایی می شد. حالا وقتی عصری زن های کوچه رو می دید و تعارفشون می کرد برای چایی خوردن ، یه عالمه حرف داشت.
وقتی رسید خبری از دعوا نبود . همه چیز تموم شده بود . فقط پیرمردی که موهایش سپید تر از آقا نجفی قصاب بود رو چهار پایه نشسته بود و زیر لب غرو لند می کرد. رگ هاش بیرون زده بود و صورتش سرخ. به روی خودش نیاورد که به خاطر دعوا با این پای چلاقش آمده .
نمی دانست درست دیده یا نه . برگشت و خیره شد . دو پیر مرد گرم صحبت بودند.
حتما اشتباه می کرد. مگر می شد؟
خیلی مکث کرد . آنقدر که هردو برگشتند. سرشو پایین انداخت. انگار نه انگار. و بعد رفت . هنوز مطمئن نبود. ولی چیزی ته دلش می چرخید ، یک هیجان نو که نمی توانست در موردش با کسی حرف بزند. حداقل زمانش نبود. ولی باز شک داشت . حتما چشمانش اشتباه می کرد. صبح آنقدر با عجله بیرون پریده بود که یادش رفته بود عینک بزند.ولی عیبی نداشت چند ساعت دیگر ، دم غروب دوباره می رفت. فکری به سرش زد . می رفت از آقا نجفی قصاب گوشت می خرید! ، نه... تازه خریده بود. پس ...
***********************
عصر که می شد بچه ها گل کوچیک بازی می کردند و پیرزن می نشست و گل ها را می شمرد.
تازه مقایسه می کرد کی بازیش بهتره. ولی امروز بازی بچه هابرایش مهم نبود . کارهای مهم تری داشت.
دعا می کرد جلو در باشد. در را باز کرد . خبری نبود. آقا نجفی قصاب تنها جلو ی در نشسته بود.
- حتما کار داره.آهان. تازه یادم افتاد . حتما مشغول چیدن وسیله های خونست.
چند روزی بود که تنها می نشست و فکر می کرد. به اینکه واقعا خودشه یا نه؟ ولی تا با چشمان خودش نمی دید خیالش راحت نمی شد.
بالاخره چند روز بعد وقتی در را باز کرد ، دید یک نفر کنار آقا نجفی قصاب نشسته. حس کرد نگاهش می کنند. بی اعتنا به خیال مسخره اش به آسمان نگاه کرد. و ساختمان هایی که بی مهابا به آن می رسیدند.
دیگر حوصله اش از دست این فکر لعنتی که مثل یک کرم موذی مغزش را می تراشید خسته شده بود. پاهایش خشک شده بودند. چند ثانیه ای طول می کشید تا قدم از قدم بردارد.
پیری و بی حوصلگی همیشه یک غم کهنه ته گلویش جا می گذاشت.مخصوصا اگر یک آدم جوان سر راهش سبز میشد. ولی امروز حس نمی کرد پیر است. حس جوانی در همه رگ هایش پیچیده بود.دو قدم مانده بود از کنار پیر مرد ها رد شود. حالا دیگر به طرفش بر گشتند تا نگاهش کنند. خجالت می کشید ، آن قدر بد راه می رفت .ولی خجالت نداشت . خو دشان هم پیر بودند.
یهو سلام کردند و هردو بلند شدند. جواب سلام پیرزن مثل قدم هایش کمی کش آمد ولی نتوانست ببیند.
پیش خودش گفت : " دو قدم دیگر می روم و بعد برمی گردم و دقیق تر نگاه می کنم. "
انگار دیگر پاهایش درد نمی کرد. فقط خیلی طول می کشید.
آقا نجفی دو لا شد و گفت : " بفرمائید حاج خانم . چاییی تازه دمه!
که چشمان پیرزن در نگاه مرد غرق شد و قلبش هری ریخت پایین.خودش بود . خراش گو شه چشم چپ ، نشانه مخصوصی که با وجود نشستن رنگ پیری هنوز در صورتش پیدا بود.
- خیلی ممنون.
سرشو انداخت پایین. زشت بود و دور از ادب ، اگر اینقدر متعجبانه خیره می ماند.
بعد از این همه سال حسش هنوز فرقی نکرده بود. مثل اولین دیدار. شیرین و تازه. مثل یک دلخوشی جوانی.
فکر نکنم مرا شناخته باشد. باز آئینه قدیمیش را در آورد و به خودش نگاه کرد.آخر این قیافه کجا و ....
***********************
یک صبح بهاری بود و درختان سبز و پر شکوفه . پرنده ها آواز می خواندند. شاید آواز شادمانه عشق.
نمی خواست در این سال های آخر عمر اشتباه سال های قبل را تکرار کند.خسته بود از زندگی سرد و بی روح و تکراری. خسته بود از نشستن و تنهایی کوچه را تما شا کردن. دلش برای شیطنت های عاشقانه جوانی تنگ بود.دلش می خواست روی چهار پایه چوبی بنشیند و با عشق فراموش شده اش باقی دنیا را ببیند.
چه عیبی داشت اگر خودش می رفت؟
پیری و معرکه گیری؟نه ، نمی توانست منتظر بماند تا او بیاید. وقتی نبود . مطمئنا او را نمی شناخت.آن هم با این قیافه پیر.... ولی اگر یادش می آمد قطعا .........
اما پسرام چی میگن؟ چی می خواستند بگن؟یه نفر آخر عمری بالا سر آدم باشه بده؟دیگه زیر منت آن ها هم نبودم.یه قرون کف دست آدم می ذارن دیگه نمی شه اخم زناشونو جمع کرد.این همه زحمت کشیدم حالا باید اینقدر زجر بکشم.
فکر نمی کرد زن داشته باشه اقلا یه بار میدیدش. یعنی تنهاست؟ نمی دونم . اگه زن داشت این چند روز وقتشو با آقا نجفی قصاب نمی گذروند. شاید بازنشسته شده! نمی دونم.فکر کرد اگه ازدواج کنن ، سماورمو می ذارم تو حیاط و یه چایی خوش رنگ و خوش طعم و خوش طعم. چقدر رنگ دنیا عوض می شد. یه چایی هم برای آقا نجفی قصاب می ریختیم و دعوتش می کردیم تو حیاط. اصلا ما در آینده کجا زندگی می کردیم ؟ اینجا یا اونجا؟...
آره . فردا می رم و بهش می گم من کیم و اسمشو می گم . اونوقت منو می شناسه. ولی اگه همسایه ها پشت سرم حرف در بیارن چی؟ اصلا برام مهم نیست . می خوام تلا فیشو در بیارم . می خوام بگم منم دوسش داشتم و لی نشد ،.... خوب بابام با باباش دعوا داشت. اون قدیما هم که اختیار نداشتیم . مثل حالا نبود که خودمون ببریم و بدوزیم .......... اون موقع نشد ، اما حالا که میشه.
**********************
صبح زیبایی بود ، خورشید می درخشید و پرندگان خوشحال تر از دیروز می خواندند ، روز قشنگ و مهمی بود.
ساعت هشت صبح دو پیرمرد مثل هر روز چهار پایه هارا گذاشتندو آمدند و جلوی مغازه نشستندو مشغول حرف زدن.....
کوچه از سرو صدای ماشین ها و بچه ها شلوغ ش، رهگذران تند و بی اعتنا می گذشتند ، اما .....
انگار هیچ کس متوجه جای خالی پیرزن نشد.
این یک داستان نیست . حتی مینیمال هم نمی شود.
نگاهش که می کنم ، آرام است و بی غل و غش ، مثل یک پروانه دورش می چرخد. صبور است و نازک. به او غبطه می خورم، به این همه صبر و سخن نگفتن هایش . به سکوت رنج آورش ، به ساختن او با سنگ های قلب عشقش.
ناز طراوتش را خریداری نیست. هر روز به امید شبی دیگر ... و نیمه های شب باز بغضی که آن را لای
رختخواب پنهان می سازد.
خیره خیره به صورت مردش می نگرد. چشمهایش را بسته و خواب هفت پادشاه . و دستانش زیر سرش.در این ماه هایی که به عسل مشهور است. رنجی سخت راه گلویش را قفل می زند و آرام می اندیشد.
در حسرت نگاهی عاشقانه به خواب میرود و باز دوره رویاهای شبانه.
.... صبح و طلوعی دیگر . کار های یکنواخت روزانه و روزنه ای در دل.
انگار هیچ شکوه ای در کار نیست و گلایه ها رخت بر بسته اند، تحملی ژرف .
_ سایه اش هم نعمتی است. خدا بزرگ است.
و خدایی که در این نزدیکی است.
خورشید وسط آسمان رسیده ، مرد از راه می رسد . غوطه ور در دنیای خودش و انگار نه انگار موجودی زیبا در برابرش ایستاده. سلامی خشک، بی هیچ سخنی و یا حتی ذره ای عشق که در آنجا پرسه زند.
زن می خندد و چای می آورد . درد درونش بیداد می کند.
چای تازه و قند پهلو.
.... سکوتی کشدار و فرشته خانگی بغض می کند و می اندیشد . این بار به رفتن و رهایی از قفس.
آزادی
آزادی ، آزادی مطبوعات ، آزادی بیان ، آزادی اندیشه ، فکر، تساهل...
بازهم شعار های تکراری که تحققش سالهاست از دنیای کاغذی ما رخت بربسته و در کتابخانه اذهان خاک می خورد و مجسمه وار از جنس سنگ ایستاده ، در وسط میدان شهر ، گویا در هیاهوی قانون و حقوق مدنی خشکش زده .
و اصطلاح دفاع از حقوق بشریت بهتش زده و آرام... بی صدا ... در اوج تنهایی ، فریادی خاموش بر می آرد ، اما انگار صدایش به گوش بالا دست ها نمی رسد. نمی دانم حرفش چیست چه حرف هایی برای نگفتن دارد؟ یا شاید نگفتن ... انگار نجوایی شبانه اش در سکوت شب، گوش شیطان های مقتدر نما را می آزارد.
واژه جا مانده از پستوی آزادی ... آزادی حیات !
نهایت سرمایه بشر ، تنفس و جولان روی ثانیه های زندگی ! آنچه دیگران باید برای آن مجسمه ای یکتا ساخت.
..... نمی دانم بمب ها و موشک های آتشین هنگام پرواز در آسمان آبی می دانستند قرار است نفس انسانی را قطع کنند و او را از شکر دو نعمت مکررش محروم سازند؟
اما .. آن ها آزاد نیستند ، اسیر چنگال وحشیانه شیطان ، بی هیچ صدایی تنها پرواز آرام در آسمان آبی را در خاطرشان حک می کنند و ناگهان ... منفجر می شوند .
ماه نو
سپیده دم بود و ستاره ها پر نور ، اما ماه پیدا نبود . همچون نوعروسی در سحرگاه اول رمضان ، پنهان شده بود . خنکای سردی لای رگ ها می دوید. آسمان صاف و چراغ خانه ها یکی در میان روشن می شد.
هرچه ستاره ها بیشتر می درخشیدند فایده ای نداشت ، جای ماه واقعا خالی بود.
ماه رمضان را هرچند ندیدیم ، اما به آرامی یک مرثیه از سر ثانیه ها عبور کرد و ما را سحر گاه بیدار.
زمان …
فصل ها می آیند و می روند.ماه ها، هفته ها ، روزها ...، زمین، خورشید ، ستارگان .. .
هریک همچون ساعتی که در خانه می چرخند می گردند ، بر محیط دایره زمان ، مقتدر با نوسانی متغییر ، گاه پر شتاب و گهی آهسته وآرام ، بی هیچ تکانی ، انگار سالها ست در سکوتی رخوت وار ایستاده و به ما نظاره می کنند .
بر مایی که در چنگ نا خواسته آن اسیر و دستخوش حرکت او هستیم .
خور دن ، خوابیدن، کار ، شغل ، زندگی ، احساس ، قلب ، نگاه وعشق ما در سایه مخوف و بی مهابای او پنهان استف. کاش روزی رهایی از دستان عقربه های او ممکن بود. از نگاه دهشتناک او بر چهره ای که در گذرش خط خطی شده ،از شعر ثانیه ها و عدد هایش که گاه سرودی تلخ و گاه ترانه ای شیرین در صفحه عمرما زمزمه می کند.
آن گاه شاید دنیا رنگ دیگری می یافت و شاید دیگر نامش این نبود.
چیزی به رنگ هیچ ، صفر، عدم ، نیستی … ، نمی دانم ؟
شاید ، چقدر حرف زدم ، راستی چند دقیقه گذشت ؟!!!