وقتی دانشگاه قبول شدم ، به مادرم گفتم : " می خوام ابروهامو بردارم."
اخم کرد و گفت :"چه غلطا ، از دانشگاه رفتن همینشو بلدی ؟ "
گفتم :" آخه زشته ، مامان به خدا همه مسخرم می کنن . فکر میکنن دختر دبیرستانیم ." و مامانم محکم تر از قبل گفت :" دختر تا ازدواج نکرده نباید به صورتش دست بزنه ."
خلاصه بعد از کلی التماس راضی شد و من بعد از کلی دردسر یه آرایشگاه خوب پیدا کردم .
داستان من
داستان زندگی خودم ، تلخ و زشت است ، اما حقیقی .
شخصیت های بیچاره که همیشه خودشان را پشت مقام های بلند و بالای اجتماعی پنهان کرده اند حالا دستشان رو می شود و خجل . . .
دلم برایشان می سوزد . می گذارم شخصیت ساختگیشان همان طور حفظ شود . اما فکر این داستان واقعی یک لحظه از ذهنم بیرون نمی رود . حس میکنم هر گاه داستان روی کاغذ بنشیند ، شاید آرام گیرم . من میدانم زندگی یعنی رنج و این یک ضرورت است که انسان تنها تاب بیاورد هرچند نابود شود . این قانون همیشگی خلقت است .
پس ناچارم داستان را از درون روایت کنم . در انزوای همیشگی خودم . طعم بی نظیری دارد . تلخ ، مثل زهر مار .
اولین روز
اصلا باورم نمی شد به آرزویی از کودکی همراهم بود رسید ه ام . هیجانی که همیشه به دنبالش بودم . بعد از تست صدا آقای رئیسی گفت : " خیلی خوب بود . اگر فردا تست تصویر قبول بشی می تونی برای کار بعد بیای تو گروه اصلی " . حس کردم همه کار آموزا بهم حسودی کردند .نمی دونستم باید چی بگویم .در اولین روز کار . . . .
آزادی تقاطع شادمان
با پله برقی که پایین رسید ، مترو در حال رفتن بود . نگاهی به جدول حرکت قطارها ، که پایین پله ها نصب شده بود انداخت . قطار بعدی یک و ده دقیقه می رسید و دقیقا یک ربع بعد پیش سایه بود . مسافران دیگر مثل خودش روی صندلی های زرد رنگ منتظر بودند . ایستگاه مقابل شلوغ تر بود . در بین جمعیت کلاه راه راه سیاه و سفید پسری بلند قد به چشمش خورد. چقدر آشنا بود . این کلاه دوست داشتنی علیرضا نبود؟ . . .
دو راهی
- " می گم پالتو ی نسیم رو دیدی؟ خیلی قشنگه . بهش میاد. ابروهاشم هشت کرده. فردا بریم هفت تیر ، تو هم یکی از این پالتو ها بخر.با یه روسری براق کوتاه" .
این جمله را محمد ، وقتی سوار ماشین می شدند گفت. و نرگس را یاد نگاه کشدارش انداخت . وقتی روی صورت . . .