تبليغاتX
پاراگراف آخر

 

هشت الهفت

 

 سبزه گفت: "چند روز مونده به سیزده به در؟"

 

سنجد دلش گرفت . باز یاد طعم گسش افتاد : " 1+12 روز."

 

سیب گفت: "من نفهمیدم بالاخره جای من رو سر آقای نیوتنه یا سفره هفت سین؟"

 

سکه گفت :" بی خیال! مهم اینه که من هرسال جام جیبهای خالی اولین بچه شیطونه"

 

سمنو خمیازه کشداری کشید و گفت:"چقدر مونده تا بهار؟"

 

سماق حرفی نزد. فقط می خواست در دهان زمان مکیده شود.

 

سرکه هم داشت فکر می کرد اگر کمی بیشتر صبر کرده بود، الان درون جامی در خلوت دو عاشق بود و می گفت: 

    

                 "ساقیا آمدن عید مبارک بادت!"

 

 

   

+ نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط سیادت |

 

  دلم به حال روزهای کهنه آخر سال می سوزد. آنقدر پلاسیده اند که همه منتظرند فقط از روی عمرشان

 

  بگذرد. همیشه همین طور بوده . همه سال ها .

 

   غیر از سالی که بدانی آخرین سال است . . .

   آن وقت شاید نخواهی لحظه ای  را از دست بدهی . حتی اندازه یک مژه بر هم زدن!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط سیادت |

 

خیلی اتفاقی

 

 

۲۰۰۰ -Golpesarjan   فهمید یک نفر خیلی زودتر و خیلی اتفاقی دختری را که هر شب در اتاق چت با او گپ شبانه دارد ، دیده است و قرار است تا چند ماه بعد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط سیادت |