خدا را چه ديدي؟
چرخ زد. رو به دو آينه. عكسش بي نهايت شد. هزار تا. دلش خواست جاي آن دختر مي شد كه حالا عكسش كنار او افتاده بود.با همان موهاي آشفته رنگ كاه. كه تن سفيدش را پوشانده بود. دلش خواست جاي او بود. همان طور روي ديوار ميخكوب مي شد. براي هميشه. پونزها در گوشتش مي رفت. دردش مي گرفت و مي خنديد.
چه جای دنجی بود!
شیرینی های بادامی
همه اثاثیه ویلا اصل بود و به قول ما گرون گرون . بوفه ي کریستال ها و میز نهارخوری را از چین خریده و با کشتی به ایران فرستاده بود . روی میز صحنه ای از یک جنگ، کنده کاری شده بود و ما هرشب رویش تخته نرد بازی می کردیم و هرکس می باخت باید همه را همبرگر ذغالی مهمان می کرد. این برنامه را خودش چیده بود تا هرشب بهانه بیرون رفتن داشته باشد . می گفت:" وقتی هوا تاریک می شه دلم می گیره .انگار یه چیزی به گلوم چنگ می ندازه ."
شب ها هم تا صبح سرفه می کرد و صدایش با صدای جیرجیرکی که همیشه دلم می خواست بدانم کجای خانه پنهان شده می آمیخت