تبليغاتX
پاراگراف آخر
 

                                                  خدا را چه ديدي؟

 

چرخ زد. رو به دو آينه. عكسش بي نهايت شد. هزار تا. دلش خواست جاي آن دختر مي شد كه حالا عكسش كنار او افتاده بود.با همان موهاي آشفته رنگ كاه. كه تن سفيدش را پوشانده بود. دلش خواست جاي او بود. همان طور روي ديوار ميخكوب مي شد. براي هميشه. پونزها در گوشتش مي رفت. دردش مي گرفت و مي خنديد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط سیادت |

 

چه جای دنجی بود!

 

 

به اصرار دخترم که آخر همین ماه می رود تو ی چهار سال  ، آمده ایم به یک ساندویچی جدید. .دخترم  عاشق چیز برگر با سس فراوان است . همیشه هم می گوید :" من یه نوشابه تنهایی می خوام . واسه خوده خودم . " ولی یه قلپ بیشتر نمی خورد . با این حال من مجبورم برایش یک نوشابه کامل بخرم .ما با هم در صف سفارش چیز برگر ایستاده ایم . خیلی شلوغ نیست .فقط یک نفر جلوی ماست . او دارد از منوی بالای سرش که پر از شکل  برگرهای جورواجور است  یکی راانتخاب میکند . از من می پرسد:" اون آخری اسمش چیه ؟ از اون می خوام.اون که از همه بزرگتره !" که آن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 6:3 قبل از ظهر توسط سیادت |

 

شیرینی های بادامی

 

 

همه اثاثیه ویلا اصل بود و به قول ما گرون گرون . بوفه ي کریستال ها و میز نهارخوری را از چین خریده  و با کشتی به ایران فرستاده بود . روی میز صحنه ای از یک جنگ، کنده کاری شده بود و ما هرشب رویش تخته نرد بازی می کردیم و هرکس می باخت باید همه را همبرگر ذغالی مهمان می کرد. این برنامه را خودش چیده بود تا هرشب بهانه بیرون رفتن داشته باشد . می گفت:" وقتی هوا تاریک می شه دلم می گیره .انگار یه چیزی به گلوم چنگ می ندازه ."

شب ها هم تا صبح سرفه می کرد و صدایش با صدای جیرجیرکی که همیشه دلم می خواست بدانم کجای خانه پنهان شده می آمیخت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 6:22 قبل از ظهر توسط سیادت |