کار هر روزش بود. روزی بیست تا زن . شاید هم بیشتر.به نظرش همه مثل هم بودند.با شکمهای برآمده ،صورت های پف دار و دست بر کمر می آمدند و دراز می کشیدند و جنین خوب یا پسر بود یا دختر . یا زنده بود و مدام قلبش تکرار می شد یا اینکه با حالت غم زده به آن ها می گفت دیگر جنینی در کار نیست !
زن نگران ، به لب های دکتر چشم دوخته بود و کمی هم از اینکه او داشت می دیدش سرخ !
چند نمی دانم از من دوری؟
چند کلمه نوشت. کمی مکث کرد. رویشان را خط کشید. یک کلمه دیگر. بعد با حرکت تند دستش همه را خط زد. جوهر خودنویس مالیده شد به انگشت کوچکش و لکه چرکی روی سپیدی کاغذ ماند.مغزش از تیک تاک یکنواخت ساعت خارش گرفته بود. خواست پنجره اتاق را باز کند که تلفن زنگ زد. قبل از اینکه دومین زنگ بخورد . نگاهش روی عقربه ها رفت که چطور روی دو عدد دو و ده لنگ باز کرده بودند.
- بفرمایید؟