مثل مردی که در ذهن من ماند
ظرف های پخش و پلا را جمع می کنم و می چپانم در کابینت زیر ظرفشویی . کبریت می کشم . صدای نازکی از کتری بالا می گیرد . خاک غلیظ نشسته روی عسلی ها . مبل ها مثل شبه شده اند . ملافه های سفید را از رویشان می کشم .هیچ قرار نبود به این زودی بیاید .
دانش نامه
از جلوی تریای روبروی دانشگاه که رد شدم مثل همیشه غلغله بود و از پشت شیشه های محو چند دست که لای انگشت ها سیگاری نشانده بود ، معلوم . بوی هات داگ های تند و آتشین وسوسه ام می کرد. اما از همان اول بین همه ما جا افتاده بود که آنجا جای دخترهایی است که صورتشان را با دفتر نقاشی اشتباه می گیرند . ولی با خودم گفتم برای نهار میام برای یک بار هم که شده یه خوراک هندی مخصوص با دوغ سفارش میدم . کسی که منو نمی شناسه . اگر هم شناخت دیگه نمی بینه .
چند پسر با موهای برق گرفته ، روی پله ها نشسته بودند . مسیر نگاهشان به دنبالم بود که خودم را به در اصلی رساندم.نگهبان جلوی در داد زد : " کارت !" . . .