تبليغاتX
پاراگراف آخر

 

مثل مردی که در ذهن من ماند

 

ظرف های پخش و پلا را جمع می کنم و می چپانم در کابینت زیر ظرفشویی . کبریت می کشم . صدای نازکی از کتری بالا می گیرد . خاک غلیظ نشسته روی عسلی ها . مبل ها مثل شبه شده اند . ملافه های سفید را از رویشان می کشم .هیچ قرار نبود به این زودی بیاید .

می روم سمت اتاق ، پیراهن چسبان زرشکی ! می گیرم جلوی صورتم ، اگر دوستش نمی آمد ، می پوشیدم . خودم را رو به آینه این طرف و آن طرف می کنم و لباس را پرت می کنم یک گوشه . چین های زرشکی می خورد . مانتو تن می کنم و به رنگ آن یک آرایش سبک . چند مو زیر ابروهایم سایه انداخته ، موچین را برمی دارم و می نشینم زیر نور چراغ خواب . هنوز چند موی مشکی را برنداشته ام که به فکرم می رسد جوجه کباب آماده در فریزر داریم . می گذارم بیرون یخش آب شود . موچین را گم می کنم . صدای تیز زنگ می آید . دوتا پشت سرهم  .  .  .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 5:15 قبل از ظهر توسط سیادت |

 

دانش نامه

 

از جلوی تریای روبروی دانشگاه که رد شدم مثل همیشه غلغله بود و از پشت شیشه های محو چند دست که لای انگشت ها سیگاری نشانده بود ، معلوم . بوی هات داگ های تند و آتشین وسوسه ام می کرد. اما از همان اول بین همه ما جا افتاده بود که آنجا جای دخترهایی است که صورتشان را با دفتر نقاشی اشتباه می گیرند . ولی با خودم گفتم برای نهار میام برای یک بار هم که شده یه خوراک هندی مخصوص  با دوغ سفارش میدم . کسی که منو نمی شناسه . اگر هم شناخت دیگه نمی بینه .

چند پسر با موهای برق گرفته ، روی پله ها نشسته بودند . مسیر نگاهشان به دنبالم بود که خودم را به در اصلی رساندم.نگهبان جلوی در داد زد : " کارت !" . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط سیادت |