تلفن چی
انگشتانش قشنگ نبود . پهن بود و کوتاه و به رنگ قهوه ای چرک . کنار بندهایش برآمده بود ولی صدای زیبایی داشت . وقتی روی دکمه ها ضرب می گرفت و ریزش کلمات آغاز می شد. صفحه پر می شد از کلماتی که بارها دیده بود. حالا بدون نگاه کردن به حروف جدا می توانست آنها را کنار هم بگذارد. کاری که روزهای اول سخت بود . حالا حرف می زد کلمه ، می ساخت .پنجره را نگاه می کرد کلمه می ساخت . و نامه های مهم را بین صدای مکرر و بی وقفه کلیدها به دنیا می آورد تا امضا بخورد . سرگرمی اش هم فکر کردن به اتاق 105 بود.