تبليغاتX
پاراگراف آخر
 

خیابان پر درخت

 

مثل همیشه با دهن دره وارد نشد ، کیفش را به دنبالش نکشید و گذرا سلام نکرد .حتی حوصله داشت برای روشن کردن کامپیوتر. این بار نام و کلمه عبورش را با تانی وارد کرد . انگاری اولین بار بود نامش را می دید . همه چیز رنگ دیگری داشت .حتی سنگ های کف که همیشه در نظرش محو یکنواخت می آمد ، این بار متوجه سایه روشنش  شد که چطور از سپید یه سیاه می رود و بازمی گردد و همچنان تا وقتی سرجایش برسد ادامه داشت . میزش پر از کاغذ های آشفته ، زونکنهای خاکستری دلگیر و پرونده های کلفت وام بود .

رنگ چای در حال پخش شدن در آب جوش بود و با حرکت دستش راه باز می کرد تا کل فنجان یک رنگ شد .

فکر خیابان پر درخت بود که . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط سیادت |