پیدا و پنهان
حیاط مسجد که از همسفران شنیده بود شجره نام دارد و میقات می خوانند ، پر از نخلهای پیر بود و زنان و مردان با لباسهای سپید از این سو به آن سو می رفتند تا آماده شوند برای نماز . قرار بود بعد از مغرب احرام ببندند . رفت برای وضو . پیرمردی که موهایش سراسر سپید بود . . .
راز
مامان یک شال گردن سبز داشت که هر وقت ناراحت بود شروع می کرد به بافتن آن . بعد که گریه هایش بلند می شد ، همه شال گردن را می شکافت و پرت می کرد و به من می گفت :" حرف نزن ، حوصلتو ندارم ."
یاد گرفته بودم که این جور وقتها نباید نزدیکش بشوم . حتی دیکته شبم را هم نمی دادم . خودم از روی کتاب می نوشتم : بابا آمد . . . بابا در باران آمد . . . و به خودم بیست می دادم .
اولین بار هم که بابا آمد باران می آمد . . .
سایه
زن زیبارو وارد می شود . نگاهش به اطراف می چرخد و شروع می کند . با صدای بلند از جنس هایش می گوید . همه نگاهش می کنند . مهم نیست برایش . صدایش آشناست . همسفر من در ایستگاههای تکرارای است . بعداز ظهر ها ، سرحال است . وقتی خسته از کار برمی گردم ، گویی تازه دست به کار شده . ابزار آرایش می فروشد و به طرز زیبا و هنرمندانه ای در صورت خودش . به هفت قلم . حرف می زند و با دست دیگرش ساک مشمایی بزرگی را می کشد . . . . .