تبليغاتX
پاراگراف آخر

 

پیدا و پنهان

 حیاط مسجد که از همسفران شنیده بود شجره نام دارد و میقات می خوانند ، پر از نخلهای پیر بود و زنان و مردان با لباسهای سپید از این سو به آن سو می رفتند تا آماده شوند برای نماز . قرار بود بعد از مغرب احرام ببندند . رفت برای وضو . پیرمردی که موهایش سراسر سپید بود . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط سیادت |

 

راز

مامان یک شال گردن سبز داشت که هر وقت ناراحت بود شروع می کرد به بافتن آن . بعد که گریه هایش بلند می شد ، همه شال گردن را می شکافت و پرت می کرد و به من  می گفت :"  حرف نزن ، حوصلتو ندارم ."

یاد گرفته بودم که این جور وقتها نباید نزدیکش بشوم . حتی دیکته شبم را هم نمی دادم  . خودم از روی کتاب می نوشتم : بابا آمد . .  . بابا در باران آمد  . . .  و به خودم بیست می دادم .

اولین بار هم که بابا آمد باران می آمد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط سیادت |

سایه

 زن زیبارو  وارد  می شود . نگاهش به اطراف می چرخد و شروع می کند . با صدای بلند از جنس هایش می گوید  . همه نگاهش  می کنند . مهم نیست برایش . صدایش آشناست . همسفر من در ایستگاههای تکرارای است . بعداز ظهر ها ، سرحال است . وقتی خسته از کار برمی گردم ، گویی تازه دست به کار شده . ابزار آرایش می فروشد و به طرز زیبا و هنرمندانه ای در صورت خودش . به هفت قلم . حرف می زند  و با دست دیگرش ساک مشمایی بزرگی را می کشد . . . .   .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط سیادت |