خلق هنر خداوندی است . نویسنده خدایی می کند به اکسیر ذهن و اسباب قلم قصه که خلق می کنی می فهمی خدا بودن را . چنان است که باور می کنی نوازش بهشت و کشاکش جهنم را .
هر سال پنجشنبه همان ماهی که رفته بودند، می آمد. وقتی شیفت شب بود.قبل از اذان صبح. از بیمارستان راهی نبود. اول گندمها را می ریخت. مشت می کرد در کیسه و مثل بذر می پاشید. نمی ترسیدند. می آمدند جلوتر. بعد از بیست سال می شناختنش. . .