تبليغاتX
پاراگراف آخر

 

رواق آخر

هر سال پنجشنبه همان ماهی که رفته بودند، می آمد. وقتی شیفت شب بود.قبل از اذان  صبح. از بیمارستان راهی نبود. اول گندمها را می ریخت. مشت می کرد در کیسه و مثل بذر می پاشید. نمی ترسیدند. می آمدند جلوتر. بعد از بیست سال  می شناختنش. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط سیادت |