خانوم شمس
کارش تازه شروع می شد وقتی همه می رفتند و دست از کار می کشیدند . زن ها خستگیشان را پشت رنگها می پوشاندند و مردها سعی می کردند تظاهر کنند ، این خستگی افتخار است گویی مردانگی شان به این بند بود . به خشونت و فشاری که می بردند تا ناخواسته سر کسی هوار کنند .
اولین کار جمع کردن کاغذهای باطله از روی میزها بود . شکل و حالت خط های ترسیم شده روی کاغذها نشان از حال درونی آدمها می داد . خطهای خمیده و ممتد . آرام و بی صدا . خطهای تیز و دندانه دار . بعضی دیگر آشفته همچون لکه های رنگ که روی سپیدی بوم پاشیده شده .
می فهمید هریک چه حالی داشته اند آن روز . تفاوت خطهای زن ها را از مردها تشخیص می داد . زن ها عادت به کشیدن خطهای تکراری داشتند . مردها تنوع طلب .
از بین همه میزها ، آن که انتهای سالن قرار دادشت برایش جذاب تر بود . میز خانم شمس . تمیز کردنش را می گذاشت آخر سر . خود انگیزه ای بود برای ادامه کارها تا برسد به آن .شیشه پاک کن را فشار می داد . عطر شیرین بالا می زد و دستمال که می کشید گویی تمام آن روز را پاک کرده . دستمال فراموشی روی لحظه هایی که گذشته بود.انگار نبوده هیچ وقت ولی میز خانم شمس این طور نبود . انگار همه چیز رویش می ماند . حتی اگر تمیز بود و گرد و خاکی نداشت .
هر روز جمله ای روی سپیدی روزهای تقویم می نشاند . هر روز به یک معنا و تاویلی . نه به طور کامل . تنها در چند کلمه ، همچون رمزی . اوایل فقط خودش می فهمید . بازی با کلمات شرین بود . برای کسی که از روی میزش غبار می تکاند . خستگی اش چون باد می رفت . درک لغات سنگین بود . رفته رفته آرایش منظم کلمات کنار هم را فهمید . عصرهای شنبه ، وقتی روزمرگی بیشتر چنگ می انداخت و شروع یکنواخت هفته بیشتر به چشم می زد ، از آنچه قبل نوشته بود حرف می زد . از صفحه قرمز جمعه ها که پر از تصاویر تکه تکه بود :
ایستگاه مترو /پارک جنگلی چیتگر / ساعت 9 صبح / چه آشوبی در ما بود .
هرچه می گفت به زمان پسین تعلق داشت . حتی آنچه ظهرهای پنجشنبه نوشته بود . انگار پیشگوئی بود . همه چیز به حقیقت می پیوست . همه آنچه در ذهنش تصویر کرده بود و روی کاغذ نشانده بود . عجیب بود . گویی همه چیز یکبار در گذشته حادث شده بود .
می گفت که دیروز رفته اند بام تهران ، کل شهر زیر پایشان بود . تهران با آن همه جنجالش شده بود یک قطعه پر از نقطه های روشن دور . همه چیز با نور شناخته می شد . اتوبان ها برق برق های منظم . چقدر همه چیز کوچک می شود . تنها از فاصله چند متری و خودش فکر کرد پس خدا چطور می بیند ، ما آدمک ها را ؟
یک سال می گذشت از چهارشنبه روزی که هرم تابستان بود و اولین قطعه را خواند : " حتی اگر نباشی می آفرینمت چونان که / التهاب بیابان / سراب را . . . " .
خوب به یادداشت که کولر خراب بود و آن شعر چه عجیب به دل نشست . معنای التهاب را فهمیده بود .
حالا مدتی بود که خانم شمس دیگر نمی نوشت . تنها به همراه همکاری که روبرویش می نشست تا غروب می ماند . به هوای او . زن درست تقاطع نگاه ممتد او بود به دورها . آنجا که ساختمان های شهر تمام می شد و در گوشه ای از آسمان ، خورشید ته نشین . چقدر خورشید دیر می مرد در این روزهای تابستان . کار زن وارد کردن آمار بود . کلی اطلاعات بی ارزش . کار هر روزه اش . لحظه ای دست از کار می کشید . سکوت جایش می نشست . جای هجوم اعدا و ارقام . نگاه بی حالتی می انداخت به او و باز تق تق تق .
********************
ساعت از چهار گذشته بود . سینی چای در دستش ، فنجان گلدار را روی میزش گذاشت . ناخواسته حرفها را می شنید وقتی نامه ها را می برد . رفت و آمدش آنقدر عادی بود که کسی غریبه حسابش نمی کرد . با آمدنش حرفی قطع نمی شد .خانوم شمس همین طور که به دور دست خیره بود می گفت : از آن یک سال فقط جمعه هایش به یادم مانده . در طول هفته آنقدر با هم بودنمان کم بود که حرصمان می گرفت . تمام مدت حس می کردم چیزی از لای انگشتانم می رود . هر روز صبح صدای قدم های شوهرم در خوابم می پیچید و منتظر بودم صدای زنگ خانه با صدای ساعت شماطه دار در هم آمیزد تا بیدار شوم .
حرکت منظم انگشتانش روی میز همه چیز را راز گشایی می کرد . حالا کلمات تکه پاره روی تقویم قطعه های پازلی بودند که وقتی آنها را کنار هم می چید تازه می فهمید که چرا خانم شمس در آخرین برگ نوشته بود : " فاصله تجربه بیهوده ایست ."