سایه
زن زیبارو وارد می شود . نگاهش به اطراف می چرخد و شروع می کند . با صدای بلند از جنس هایش می گوید . همه نگاهش می کنند . مهم نیست برایش . صدایش آشناست .
همسفر من در ایستگاه های تکرارای است . بعداز ظهر ها ، سرحال است . وقتی خسته از کار برمی گردم ، گویی تازه دست به کار شده . ابزار آرایش می فروشد و به طرز زیبا و هنرمندانه ای در صورت خودش . به هفت قلم . حرف می زند و با دست دیگرش ساک مشمایی بزرگی را می کشد . . . . .
فروشنده های دیگری هم هستند ، نه مثل او . طور دیگری جلب نظر می کند . جماعت محو صورت و تکان های دست و حالت چهره اش شده اند و سرک می کشند . محو زیبایی اش .
زن ها مشغول تست لوازم می شوند . انواع مدادها و سایه ها دست به دست می چرخد . رنگ به رنگ روی پوست دستها امتحان می شود . شور و هیجانی بین زنها پا می گیرد و همه خوشحالند از قیمت های استثنایی .
همه نزدیک به هم ، هوا دم دارد . جای نفس نیست . مترو تن می کشد درون تونل و ناگاه می ایستد . برقها می رود و دیگر فقط سیاهی است . نور چند موبایل . نقطه های نورانی . سایه ها شکل می گیرند . سایه ها می افتد روی دیواره واگن ها . سایه ها ، سایه زن ها . تاریکی محو . مترو راه می افتد دوباره و چراغها روشن . سایه ها روشن می شوند . چقدر این سایه ها مرموزند . هرکجا می روم هستند . سعی دارم فکر نکنم تا شب .
* * * * * * * * *
سایه لغزان بالا می رود . قدم هایش را دنبال می کنم هر شب . حتی اگر نباشد ، اگر نیاید . لحظه ی بعد باید ایست کند و کلید بیندازد . اول کمی گیر می کند . می دانم که باز می شود . هیچ وقت نتوانسته ام ببینمش . وقتی خوابم طعم شیرین گرفته آمده . آمده و رفته . نه هر شب. . . شبهایی که در یک خواب نرم و شیرین فرو رفته ام و می خواهم از ارتفاع بلندی پرت شوم ، در بی تقه ای باز می شود و خوابم را به هم می ریزد .عادت کرده ام به دنبال کردن صدای سایه تا از پله ها بالا رود . برایم یک قصه شبانه است . قصه ای برای نخوابیدن .صدایش را دنبال می کنم ، از وقتی روی دیوار می افتد ، روی پرده اتاق خواب و بعد چیزی روی زمین کشیده می شود . سنگین روی کاشیهای حیاط . سعی دارد آرام بیاید . نمی خواهد کسی آمدنش را بفهمد . این را از چرخش نرم کلید می فهمم .
سایه می شود جزئی از من و با من می آید در خوابم . هرکجا که می روم . هر کجا که می دوم . مدام تکرار می شود با من . پشت هم . انگار در کوه پیچیده باشد . تا صبح درگیرم و خودم را فشار می دهم به سعید . بعد عذاب وجدان می گیرم از تنهایی کسی در تاریکی و از او دور می شوم . نیمه شب درخواب یادم می افتد و هراسان از جا می پرم.
- کی بود ؟
- خواب دیدی عزیزم .
- یکی از در حیاط اومد تو . . . . . خودم سایشو دیدم .
- - بخواب ، آروم بخواب . . . . چیزی نیست .
- باور کن یکی اومد تو .
این دیالوگ هر شب تکرار می شود و سعید دست که رو موهایم می کشد ، نمی فهمم کی خوابم می برد .
صبحها برایش می گویم . می خندد .
اصلاً یادش نیست : " خیالاتی شدی ، پس چرا من نمی فهمم این چیزا رو ؟ . . ." .
- من مطمئنم . تو خوابت سنگینه .
- حتماً عباسیه دیگه ."
می گویم : " نه ، مطمئنم عباسی نیست ."
می گوید : باباجان عباسیه دیگه ، مگه ندیدی همیشه شبا دیر میاد . بعضی شبا هم که شب کاره .
. . . . و همیشه می دانم آقای عباسی نیست . این صدای پای یک زن است . هرچند کفش هایش پاشنه دار نیست ولی سایه متعلق به یک زن است .
* * * * * * * * * *
خیلی وقت است که سر و صداها شروع شده . از خواب می پرم . صداهای درهم بالا می گیرد . کلمات واضح نیست فقط می شنوم که صدای مردانه قالب است و روی صدای زن را ، که مثل موسیقی متن ، بی آزار است ، می پوشاند . مثل ساز کوبه ای حاکم است . حالا حتم دارم همه چیز به خانه عباسی برمی گردد .
تا به حال عباسی را ندیده ام . نشده که ببینم . تازه به مجتمع یاس آمده ایم . ولی صدایش را می شناسم وقتی با سعید سر کم و زیاد آمدن پول آب و برق بحث می کنند .در ورودی را باز می کنم و رو به پله ها ی بالا گوش می دهم .
" بگو . . . بگو با کدوم آشغال تا خفش کنم . " صدای به هم ریختن اسباب ها می آید . ظرف های شیشه ای . خرد شدن و جیغی که قطع شدنی نیست ." برو همون گوری که بودی "
لحن صدا لرزه به تنم می اندازد . از تاریکی پله ها می ترسم . از شیونی که بالا می گیرد .
" با هیشگی؟ وقتی انقدر خوردی که نتونستی از جات بلند شی به حرف میای ."
چند چراغ دیگر در پله های مجتمع روشن می شود .
دلم برای آقای عباسی می سوزد که مدام تکرار می کند : " خاک . . . خاک بر سر من که مار تو آستینم نگه داشته بودم ."
زن حق حق می زند . دلم می خواست چهره اش را دیده بودم .
واسه کدوم الدنگ این رنگارو مالیدی به خودت ؟ . . . . با توام !!!
. . . .
. . . .
حیف من که از خوابم می زنم واسه تو . واسه تو هرزه . . . .
صدای جیغ زن بلند می شود . . . . صدای شکستن با جیغ کشدار در هم می پیچد . بلند تر از قبل . خودم را می چشسبانم به تن داغ و پرموی سعید .. جیغ زنانه را می شناسم که خرد می شود . نه که از نازکیش بفهمم . از غمی که وجود دارد در تارهایش . دوست داری دلت برایش بسوزد ، حتی اگر هیچ چیز از او ندانی . . .
چراغ های پله ها خاموش می شود . تاریکی چشم را می زند ، پلکهایم سنگین . باز خوابم شیرین می شود . دیگر صدایی نیست . گویی آرامش بعد از طوفان است . انگار همه چیز تمام شده. ماه از پنجره پیداست . تمام و نقره ای .
* * * * * * * * * *
- ولی بازم میگم . من مطمئنم اون سایه مال یک زنه .
- ای بابا . . . . تو هنوز تو کف اونی ؟
- باور کن شوخی نمی کنم .
- گفتم که توهم زدی .
- آخه دیشب . . . .
- چیه ؟ حتما ً بازم می خوای بگی دیشب هم اون سایه اومد و رفت بالا و از این حرفا . . . .
- آخه موضوع اینه که سایه عباسی نیست ولی از خونه عباسیه .
- خب . . . شاید عباسی خانوم میاره .
- نه بابا . . . بهش نمیخور ه .
- بی خیال . اصلاً به ما چه .
- . . . . .
جدی نمی گیرد . با شوخی بحث را عوض می کند. و من هم یادم می رود . یعنی فکر می کنم که یادم رفته . شاید خواب دیده باشم . این طور راحت ترم. دلم خواب شیرین می خواهد.
سعید با نگاه خریداری می گوید : " واسم از اون رژهای جیغ براق بزن ."
می گویم :" سعید اون رژم تموم شده . اتفاقاً می خواستم امروز از مترو بخرما ولی فروشندش نبود . "
خمار نگاهم می کند : " مهم نیست . تو همین طوری قشنگی ."
سعید کلید را می زند . اتاق ، نیمه تاریک . . . فقط سایه ما روی پرده اتاق خواب افتاده و دیگر صدایی نیست جز ما .