تبليغاتX
پاراگراف آخر - پاراگراف سی و سوم . . . .

 

سایه

 زن زیبارو  وارد  می شود . نگاهش به اطراف می چرخد و شروع می کند . با صدای بلند از جنس هایش می گوید  . همه نگاهش  می کنند . مهم نیست برایش . صدایش آشناست .

همسفر من در ایستگاه های تکرارای است . بعداز ظهر ها ، سرحال است . وقتی خسته از کار برمی گردم ، گویی تازه دست به کار شده . ابزار آرایش می فروشد و به طرز زیبا و هنرمندانه ای در صورت خودش . به هفت قلم . حرف می زند  و با دست دیگرش ساک مشمایی بزرگی را می کشد . . . .   .

فروشنده های دیگری  هم هستند ، نه مثل او  . طور دیگری جلب نظر می کند . جماعت محو صورت و تکان های دست و حالت چهره اش شده اند و سرک می کشند . محو زیبایی اش .

زن ها مشغول تست لوازم می شوند . انواع مدادها و سایه ها دست به دست می چرخد . رنگ به رنگ  روی پوست دستها امتحان می شود . شور و هیجانی بین زنها پا می گیرد  و همه خوشحالند از قیمت های استثنایی .

همه نزدیک به هم ، هوا دم دارد . جای نفس نیست . مترو تن می کشد درون تونل و  ناگاه  می ایستد . برقها می رود  و دیگر فقط سیاهی است . نور چند موبایل . نقطه های نورانی . سایه ها شکل می گیرند . سایه ها می افتد روی دیواره واگن ها  . سایه ها ، سایه زن ها . تاریکی محو  . مترو  راه می افتد دوباره  و چراغها روشن . سایه ها روشن می شوند  .  چقدر این سایه ها مرموزند . هرکجا می روم هستند . سعی دارم فکر نکنم  تا شب .

 

                                                               * * * * * * * * *

 

سایه لغزان بالا می رود . قدم هایش را دنبال می کنم هر شب . حتی اگر نباشد ، اگر نیاید . لحظه ی بعد  باید  ایست کند و کلید بیندازد . اول کمی گیر می کند . می دانم که باز می شود . هیچ وقت نتوانسته ام ببینمش .  وقتی خوابم طعم شیرین گرفته آمده . آمده و رفته  . نه هر شب.  . . شبهایی که در یک خواب نرم و شیرین فرو رفته ام  و می خواهم از ارتفاع بلندی پرت شوم ، در بی تقه ای باز می شود و خوابم را به هم می ریزد .عادت کرده ام به دنبال کردن صدای سایه تا از پله ها بالا رود . برایم یک قصه  شبانه است .  قصه ای برای نخوابیدن .صدایش را دنبال می کنم ، از وقتی روی دیوار می افتد  ، روی پرده اتاق خواب و بعد چیزی روی زمین کشیده می شود . سنگین روی کاشیهای حیاط . سعی دارد آرام  بیاید . نمی خواهد کسی آمدنش را بفهمد . این را از چرخش نرم  کلید می فهمم .

سایه می شود جزئی از من و با من می آید در خوابم . هرکجا که می روم . هر کجا که می دوم . مدام تکرار می شود با من . پشت هم . انگار در کوه پیچیده باشد . تا صبح درگیرم و خودم را  فشار می دهم به سعید . بعد عذاب وجدان می گیرم  از تنهایی کسی در تاریکی و از او دور می شوم . نیمه شب درخواب یادم می افتد  و  هراسان از جا می پرم.

 

-          کی بود ؟

-          خواب دیدی عزیزم .

-          یکی از در حیاط اومد تو  . . . . .  خودم سایشو دیدم .

-          - بخواب ، آروم بخواب . . . . چیزی نیست .

-          باور کن یکی اومد تو .

این دیالوگ هر شب تکرار می شود و سعید دست  که رو موهایم  می کشد  ، نمی فهمم کی خوابم می برد .

صبحها برایش می گویم . می خندد .

اصلاً یادش نیست  : " خیالاتی شدی ، پس چرا من نمی فهمم این چیزا رو ؟   . . ." .

-   من مطمئنم . تو خوابت سنگینه .

- حتماً عباسیه دیگه ."

می گویم : " نه ، مطمئنم عباسی نیست ."

می گوید : باباجان عباسیه دیگه ، مگه ندیدی همیشه شبا دیر میاد . بعضی شبا هم که شب کاره .

 

 . . . . و همیشه می دانم آقای عباسی نیست . این صدای پای یک  زن است . هرچند کفش هایش پاشنه دار نیست ولی سایه متعلق به یک زن است .

 

                                                * * * * * * * * * * 

 

خیلی وقت است که سر و صداها شروع شده . از خواب می پرم . صداهای درهم بالا می گیرد . کلمات واضح نیست فقط می شنوم که صدای مردانه قالب است و روی صدای زن را ، که مثل موسیقی متن  ، بی آزار است ، می پوشاند . مثل  ساز کوبه ای  حاکم است . حالا حتم دارم همه چیز به خانه عباسی برمی گردد .

تا به حال عباسی را ندیده ام . نشده که ببینم .  تازه به مجتمع یاس آمده ایم . ولی صدایش را  می شناسم وقتی با سعید سر کم و زیاد آمدن پول آب و برق بحث می کنند .در ورودی را باز می کنم و رو به پله ها ی بالا  گوش می دهم .

" بگو . . . بگو  با کدوم آشغال تا خفش کنم . " صدای به هم ریختن اسباب ها می آید . ظرف های  شیشه ای . خرد شدن و جیغی که قطع شدنی نیست ." برو همون  گوری که بودی "

 لحن صدا لرزه به تنم  می اندازد . از تاریکی پله ها می ترسم . از شیونی که بالا می گیرد .

" با هیشگی؟ وقتی انقدر خوردی که نتونستی از جات بلند شی به حرف میای ."

چند چراغ دیگر در پله های مجتمع روشن می شود .

دلم برای آقای عباسی می سوزد که مدام تکرار می کند : " خاک  . . . خاک بر سر من که مار تو آستینم نگه داشته بودم ."

 زن حق  حق می زند . دلم می خواست چهره اش را دیده بودم  .

واسه کدوم الدنگ این رنگارو مالیدی به خودت ؟ . . . . با توام !!!

. . . .

 . . . .

حیف من که از خوابم می زنم واسه تو  . واسه تو هرزه . . . .

 

صدای جیغ زن بلند می شود .  . . . صدای شکستن با جیغ کشدار در هم می پیچد . بلند تر از قبل . خودم را می چشسبانم به تن داغ و پرموی سعید .. جیغ زنانه را می شناسم که خرد می شود .  نه که از نازکیش بفهمم . از غمی که وجود دارد در تارهایش . دوست داری دلت برایش بسوزد ، حتی اگر هیچ چیز از او ندانی . . . 

 

چراغ های پله ها خاموش می شود . تاریکی چشم را می زند ، پلکهایم سنگین  . باز خوابم شیرین می شود . دیگر صدایی نیست . گویی آرامش بعد از طوفان است . انگار همه چیز تمام شده.  ماه از پنجره پیداست . تمام و نقره ای .

 

                                                            * * * * * * * * * *

 

-          ولی بازم میگم . من مطمئنم اون سایه مال یک زنه .

-          ای  بابا   . . . . تو هنوز تو کف اونی  ؟

-          باور کن شوخی نمی کنم .

-          گفتم که  توهم زدی .

-          آخه دیشب  . . . .

-          چیه ؟ حتما ً بازم می خوای بگی دیشب هم  اون سایه اومد و رفت بالا و  از این حرفا  . . . .

-          آخه موضوع اینه که   سایه عباسی نیست ولی از خونه عباسیه .

-          خب . . .  شاید عباسی خانوم میاره .

-          نه بابا . . . بهش نمیخور ه .

-          بی خیال . اصلاً به ما چه .

-           . . . . .

جدی نمی گیرد . با شوخی بحث را عوض می کند. و من هم یادم می رود . یعنی فکر می کنم که یادم رفته . شاید خواب دیده باشم . این طور راحت ترم. دلم خواب شیرین می خواهد.

 

سعید  با نگاه خریداری می گوید : "  واسم از اون رژهای جیغ براق بزن ."

می گویم :" سعید اون رژم تموم شده . اتفاقاً می خواستم امروز از مترو بخرما  ولی فروشندش نبود . "

خمار نگاهم می کند : " مهم نیست . تو همین طوری  قشنگی ."

 سعید کلید را می زند . اتاق ، نیمه تاریک   . . . فقط  سایه ما روی پرده اتاق خواب افتاده  و دیگر صدایی نیست جز ما .

+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط سیادت |