یک راز
مامان یک شال گردن سبز داشت که هر وقت ناراحت بود شروع می کرد به بافتن آن . بعد که گریه هایش بلند می شد ، همه شال گردن را می شکافت و پرت می کرد و به من می گفت :" حرف نزن ، حوصلتو ندارم ."
یاد گرفته بودم که این جور وقتها نباید نزدیکش بشوم . حتی دیکته شبم را هم نمی دادم . خودم از روی کتاب می نوشتم : بابا آمد . . . بابا در باران آمد . . . و به خودم بیست می دادم .
اولین بار هم که بابا آمد باران می آمد.
چیزهای سیاهی از چشمهای مامان می ریخت پایین . رنگ ذغال . مامان تند تند با دستمال پاک می کرد و از من می پرسید :" ببین پاک شد ؟ زیر چشام سیاه نیست ؟"
چشمهای مامان قشنگ تر شده بود . شکل تیله های بازیم .
مامان گفته بود وقتی رسیدیم مودب باشم ، بلند سلام بدهم و هی مانتواش را نکشم .
مامان شال قرمز پوشیده بود و عطری را زده بود که من دوست داشتم . بوی آن عطر به من می گفت که ما الان خوشحالیم و داره بهمون خوش میگذره .
اونجا میز بزرگی بود پر از سالادهای جورواجور و چیزهایی که اسمشان را نمی دانستم ولی دلم می خواست از همه شان بخورم . مامان در گوشم گفت : چیزایی که بر می داری باید بشه یه بشقاب ، نه بیشتر . . .قاشق بزرگ سالاد از دستم افتاد و صدای بلندی کرد . همه ساکت شدند و به من نگاه کردند . مامان اخم بدجوری کرد. جلوی بابا لبخند می زد ولی چین های زیادی هنوز روی پیشانیش مانده بود . بابا به من نگاه هم نمی کرد ولی برای من خوردن ژله های رنگی بیشتر مهم بود . بعد از شام ما را تا خانه رساند . مامان انقدر صبر کرد تا بابا کوچه رو دور بزند و براش بوق زد . مامان حسابی خیس شده بود .
مامان و بابا فکر می کردند که من چون بچه ام هیچی حالیم نیست . از همان وقتی که مامان عکس پدر را از بالای تختش برداشت فهمیدم . عکس پدر دیگر تو کیف پول مامان هم نبود . من دلم درد گرفت مثل وقتی شدم که زیاد میوه می خورم و آن شب فهمیدم که بابا قرار است بیاید با ما زندگی کند . مامان به من گفت :" اون جای پدر میاد . چون هرخونه ای باید پدر داشته باشه ." و پدر وقتی من 2 سالم بوده با یک ماشین بزرگ تصادف کرده . من فقط عکسش را دیده ام که همیشه به من می خندد و از هرجا که نگاه می کنم باز هم به من می خندد ..برای اینکه با پدر قاطی نشود قرار شد من بگویم بابا . فرقی نمی کند . برای من فقط مامان مهم است که اجازه بدهد من عصرها با بچه های شهرک بازی کنم ولی یه چیزی می دونم و آن اینکه همه چیز بهتر شده . مخصوصاً خانه ما که بزرگتر شده و شبیه فیلم های خارجی . وقتی بابا هنوز نیامده بود مامان خودش برایم بستنی درست می کرد. شربت آلبالو را در جایخی می ریخت و می شد بستنی یخی . من همیشه دوست داشتم بستنی را از مغازه بخریم ولی مامان می گفت : " این سالم تره ". ولی الان ما هر وقت بستنی بخواهیم آیس پک می خوریم . من آیس پک مخصوص دوست دارم با خامه شکلاتی ولی در گوش مامان می گویم .بلند نه . این طوری چون مامان می خواهد یعنی حتماً می رویم . اگر فقط من بگویم بابا می گوید : " الان اون مسیر خیلی ترافیک و شلوغه ." مامان پیش خاله سوسن مهندس صدایش می زند چون بابا لباسهای گرون گرون می پوشد . کراوات هم می زند . از وقتی بابا آمده مامان هم خوشگل تر شده و موهایش را راه راه پر رنگ و کم رنگ می کند و قبل از اینکه بابا بیاید لبهایش را رنگ قرمز می زند . من هم دوست دارم هر وقت درسم را خواندم و مهندس شدم با یکی شکل مامان عروسی کنم .
پنجشنبه ها هردو می آیند دنبال من . زنگ آخر که می خورد می دوم تا جلوی در حیاط و همه را هل می دهم تا برسم به ماشین مشکی بابا . خودم می دانم که با هم رفته اند گردش چون وقتی می رسیم خانه مامان از چیزهایی که خورده اند برای من می آورد در اتاق . پنجشنبه ها را دوست دارم چون مامان اخلاقش خیلی خوب می شود وقتی بابا نیامده بود مامان کمتر به من می گفت عزیزم ولی الان هم به من می گوید هم به بابا . آن شال گردن سبز را هم برای چندمین بار بافت و داد به بابا .یعنی دیگر نمی خواهد گریه کند .
یک روز می خواستم برای بابا که سرش تو روزنامه بود تعریف کنم تو مترو چی شد که مامان برایم کلی شکلک در آورد و من فهمیدم که باید حرفم را بخورم . مامان برای من توضیح داد که این یک رازه و نباید به کسی چیزی بگویم . ا.ولا خجالت می کشیدم وقتی مامان می گفت :" خانوما تی شرت های یقه سه سانتی دارم . رنگ بندی داره . هر کدوم دو تومن ." و دوباره تکرار می کرد . چون همه یهو برمی گشتند و به ما نگاه می کردند ولی برای مامان مهم نبود . من پشت مامان قایم می شدم . مامان هم می گفت :" برو اونور ، انقدر به من نچسب ."
ولی از وقتی مامان لباسای مرد عنکبوتی هم آورده کمکش می کنم .
هفته هایی که بابا شب کار است می رویم . مامان می آید دنبالم مدرسه .اول می رویم خانه خاله سوسن مشماها را برمی داریم بعد سوار مترو می شویم . .مامان از من قوی تره . می تونه چند تا مشما را با هم بلند کنه و اصلاً نفسش بند نیاید ولی من زود خسته میشوم و تشنگی گلویم را می سوزاند . مامان به من قول داده اگه یک روز همه جنس هایش را بفروشد جمعه اش می رویم پارک ارم . دوتایی. بدون بابا . ولی من می دانم ما هیچ وقت نمی رویم چون لباسهای مامان خیلی زیاد است . به خاطر همین همیشه به همکلاسیهایم می گویم من رفته ام پارک ارم .
من آرزو دارم که یک روز با مامان سوار اتوبوسهای صد تومنی بشویم . از اتوبوس بلیطی متنفرم . همیشه از بوی گند خفه می شوم . مامان بلیط هایی که در دستش فشار داده به من می دهد تا بدهم به آقای راننده . بلیطها کج و کوله و خیسند .
به نظرم آدمهایی که اتوبوس صد تومنی سوار می شوند از ما پولدارترند . چون همیشه تمیز و مرتب نشسته اند و وقتی به من نگاه می کنند لبخند می زنند، پس خوشبخت ترند .ولی هیچ وقت نمی توانم بفهمم که ما خوشبختیم یا بدبخت ؟
نمی دانم اگر باز هم در مدرسه از آن برگه ها به ما بدهند باید جلوی شغل مادر چی بنویسم ؟.مامان می گوید باید بنویسی کارمند مترو . ولی همه همکلاسیهای من می دانند که فقط مردها در مترو کار می کنند و اگر این را بنویسم همه می فهمند که مامان دست فروش است . دست فروش یعنی یه شغل خیلی پایین . شغل آدمهای فقیر ولی ما که فقیر نیستیم .
مامان برای من توضیح می دهد که این هم یک جور شغل است و مامان به خاطر این کار می کند که من هر چه دوست دارم داشته باشم . قرار است ماه بعد دایی علی از شرکت دوستش برای من یک پلی استیشن بیاورد ولی ما باید به بابا بگوییم که دایی علی آن را برای تولد من خریده . مامان به دایی گفت : پولش را قسطی می دهم ." مامان می گوید قسطی یعنی پول تیکه تیکه .
ولی از آن روز که من اشکان را دیدم دیگر نرفته ایم مترو . اشکان پسر همسایه طبقه بالایی ماست و چند بار دوچرخه اش را به من داده تا ته شهرک بروم . اشکان با مامانش وایستاده بود که من از پشت زدم بهش وگفتم از اون لباساییه که خوشت اومده بود . . . مامان یهو دستم را کشید و نگذاشت بگویم :" به مامانت بگو یکی از این لباسا برات بخره ." مامان تا به ایستگاه بعدی برسیم رویش طرف در بود و بعد سریع از پله ها بالا رفتیم... مشماها را بردیم خانه خاله سوسن ولی تو نرفتیم .مامان گفت :عجله دارم الان مهندس میاد. تا برسیم خونه فقط دعوام کرد آخرشم گفت : دیگه پارک بی پارک .
الان چند روزه که من خانه خودمان نرفتم . فقط تلفنی با مامان حرف زدم . نمی دانم چی شده ولی خیلی خوش میگذره چون با محمد ، پسر خاله سوسن و بچه های کوچه می رویم بازی . شبها هم بابای محمد ما را می برد پارک و برایمان بستنی می خرد . دیگر نمی خواهد در گوش مامان بگویم . من و محمد با هم داد می زنیم : بستنی بستنی . بابای محمد می خندد و مثل بابای من اخم نمی کند .