تبليغاتX
پاراگراف آخر - پاراگراف سی و پنجم . . .
 

پیدا و پنهان

 

حیاط مسجد که از همسفران شنیده بود شجره نام دارد و میقات می خوانند ، پر از نخلهای پیر بود و زنان و مردان با لباسهای سپید از این سو به آن سو می رفتند تا آماده شوند برای نماز . قرار بود بعد از مغرب احرام ببندند . رفت برای وضو . پیرمردی که موهایش سراسر سپید بود همین طور که مسح سرش را می کشید داشت می گفت : "اینجا همه مثل همن . . . فرقی نمی کنه چه کاره ای . ببین تو رو خدا  . . . . انگار صحرای محشره ."  و سر تکان می داد .

با خودش فکر کرد : پیرمرد بیچاره . تو که پات لب گوره ، با ید این چیزا رو بگی . اگه جای من بودی عمراً می گفتی همه مثل همن .

موبایلش را درآورد و وقتی دید خبری از آنتن نیست گفت : لعنتی .

عجیب خسته بود و گیج خواب و می خواست لبیک ها زودتر تمام شود و برگردد در اتوبوس و  تخت بخوابد . سعی داشت حرکاتش نشان ندهد برای رسوا نشدن از جمع به تقلید اعمال را انجام می دهد . همان یک بار که برای اشتباه  بستن لباس احرام انگشت نمای جمع شد برایش کافی بود . حالا دستهایش بالا بود و لبهایش فقط تکان می خورد .

بعد از احرام کاروان گویی روزه سکوت گرفته باشند ، به هیئت مرده های متحرک که تازه از گور بیرون آمده اند ، حیاط مسجد را طی کردند ، و دسته دسته به سمت اتوبوس ها رهسپار شدند . اتوبوس سقف نداشت و آسمان نزدیک  .و ستاره ها چقدر  پایین . حالت خواب و بیدار داشت که حس کرد زمزمه کاروان  با او می آید و تکرار می شود . پشت هم . انگار در کوه پیچیده باشد . لبیک ،  اللهم لبیک . . .

  همان پیرمرد سپید مو که فهمید دبیر  بازنشسته فیزیک است ، هم اتاقش شد در مکه . شب از نیمه گذشته بود. قرار بود استراحتی کنند و برای نماز صبح بروند مسجد الحرام  و بعد مراسم طواف که موبایلش زنگ خورد . تا فهمید حمید است از جا پرید . پیرمرد که صورت گندمگونی داشت جا خورد از جهش او وقتی دید این گونه دوید به سمت تلفنش .

    . . . . . .

-         جدی میگی؟

-         . . . . . .

-         خوب نمی دونی الان  تو چه مرحله ای ؟

-         . . . .  .

-         نه  . . .  می خوام بدونم اصلاً  موافقت شده یا تازه می خواد بره کمیسیون ؟

-         . . . . . . . . .

-         کاش خودم  . . . .

  . . . . . صدا قطع شد و فقط بوق ممتد از آن طرف خط شنیده می شد .

    . . . . . . . . . . .

پیرمرد چهره در هم کرد و پس از مکث کوتاهی گفت : اتفاقی افتاده ؟

-         نه . . . چیز مهمی نیست یعنی . . .

-         اگه کمکی از دست من برمیاد تعارف نکنا؟ البته گوشی من شارژ نداره وگرنه . . .

-         نه حاج آقا . موضوع اینه که من الان باید خودم اونجا باشم ، دنبال کارام .

-         کار چی بابا؟

-         دنبال انتقالیم ، پیگیریاش ، چه می دونستم به این زودی بررسی  میشه . . . وگرنه نمی اومدم .

-         جای دولتی هستی؟

-         ای  . . . . نیمه دولتیه .

-         نگران نباش . کار که همیشه هست جوون ، اینجا رو بچسب . بی خیال دنیا شو .

با خودش فکر کرد : بهتره خودمو برای این پیرمرد خرفت خسته نکنم. انگار حالیش نیست من چی میگم .

حمید پشت تلفن گفته بود با  این جابجایی ممکن است  سمتش ارتقا پیدا کند یا اگر چارت جا نداشته باشد ، مجبور است با سمت پایین منتقل شود .

 

                                 ***********************

 دور پنجم بود که ناگهان  یاد خوابش افتاد . دیده بود کوچکتر از  جمعیتی که دور کعبه را طواف می کنند  ، خلاف جهت می گردد  و دائم بین دست و پا گیر می کند ، مردان سیاه و درشت هیکل عرب به او تنه می زنند و تا می خواهد زنان زیبارویی که در لباس سپید مثال فرشتگان شده اند را سیر نگاه کند از او رو بر می گردانند . حمید هم آنجا بود . با کلی پرونده در دستش و می گفت : اخراج شدی و هی تکرار می کرد و می گفت رئیس امورکارکنان حکم اخراجت را صادر کرده .  انگار سالیان سال در این حالت بوده باشد و عرق می ریخت و گرمای عجیبی بود همچون جهنم. ناگهان  پیرمرد  سپید مو می آید و دستش را می گیرد و بزرگ می شود و  با هم طواف می کنند . زمانی طولانی نه هفت بار . شاید چند سال . دیگر چیزی یادش نبود و همه این تصاویر  یک آن همچون بادی تند رو در ذهنش جریان یافت و دوباره پیوست به آن جماعتی که در حال طواف بودند . همه چهره های  آشنا . همان آدمهای کاروان . پیرمرد را هم دید . جلوتر از او . کتابی در دست و لبهایش جنبان . حال عجیبی داشت . انگار محو این جماعت شده بود و دلش می خواست وصل شود به این حلقه سپید . ناگاه یاد حمید افتاد و صدایش که مدام تکرار می شد در ذهنش . می دانست حالا زمان تشکیل کمیسیون است. آشوبی در دلش پیدا شد . اگر خوابش صحت پیدا  می کرد .  اگر با پرونده اش مخالفت می شد . اجاره های سرسام آور بالا شهر را چه می کرد .  اگر سمتش نزول می کرد ، پس این سابقه چندین ساله چه می شد . دور آخر بود . می خواست لحظه ای بایستد و فقط فکر کند . ولی چرخش جماعت و فشار حاصل نمی گذاشت آرام بگیرد . پیرزنی را از دور دید در شعاع نزدیک تر به کعبه . پیرزن گویی می خواست  دست روی حجر الاسود بکشد  . دائم پیدا و پنهان می شد . کتاب دعای کوچکی به گردن آویخته بود و  به پهنای صورت اشک می ریخت . چقدر شبیه مادر حمید بود . خودش بود انگار . با همان چشم های عسلی براق که همیشه  وقتی می خندید مهربانش می کرد و  چین هایی که به صورتش می نشست . وای  . . . یادش آمد حمید گفته بود امشب مراسم چهلم مادرش است . پاک فراموش کرده بود .  از یاد برده بود چرا اینجاست . وسط این جماعت سپید پوش چه  می کند . دور آخر بود . دور هفتم . دلش خواست کاش مثل خوابش این چرخیدن هیچ وقت  تمامی نداشت .

                        *****************************

کلافه بود از سعی میان صفا و مروه . از دیدن این همه چشم و نعلین های رها شده که اگر یک لحظه دنبالش می گشتی زیر دست و پا له می شدی از فشار جماعتی که به هم زنجیر شده بودند . بگو ده هزار نفر یا بیست هزار نفر ، در یک آن یک عمل را می کردند. با خود اندیشید ای کاش آن روز تلفن را جواب نداده بود . مثل تمام تلفن های                نا آشنایی که می دانست به حمید مربوط می شود . اصلاً کاش این خط رند را از حمید نخریده بود که مجبور شود به رودربایستی ، پیش این دوست و همکار قدیمی .

و این رفت و آمدها همچنان جریان داشت . بعضی  مردم چرک و آشفته موی ، با   چشم های گود نشسته و بعضی سیاه و بلند بالا و با تمام اعضای بدن حرکت کنان . پیرمردی هن هن کنان و درمانده ، ایستاده بود  و جوانی تنه زنان به شتاب می رفت همچون ابلهی در بازاری آشفته .

دوباره مادر حمید را دید . آنجا هم بود . پیرزن کفش ها را زیر بغل زده بود و عین گم شده ای در بیابانی ناله کنان می دوید .

در عجب بود اگر قرار بود  پیرزن خودش بیاید ، دیگر او آنجا چه می کرد . چه دلیل داشت  او نائبش  شود. آن هم در این گیر و داری که پیش آمده بود .

آن روز صبح که به حمید گفت از سازمان حج و زیارت زنگ زده اند که اسمت درآمده ، حمید گفته بود زمان سفر می خورد به مراسم چهلم مادرم . تو برو به نیابتش . و او گفته بود: مرا که  می شناسی . مرا چه به این جور سفرها و حمید گفته بود فکر کن می روی سیاحت . خرج سفرت با خودم و چه سیاحتی بود دیدن این اجتماع سرگردان .

                      *****************************

اذان برخاسته بود  و  جماعت متحرک طواف کنندگان خانه شروع کردنده بودند به  شکل گرفتن و آرام شدن . از محیط به سمت مرکز و امان از شرطه ها که همه جا بودند . دیگر  نایستاد برای نماز ظهر از در  مسجد الحرام که در آمد آفتاب داغ بود و سوزان . سر راه با یکی از این کولاها رفع عطش کرد و سریع رفت به سمت هتل .

حمید پیغام فرستاده بود :

" آقا مبارک باشه . همه چیز حله . قرار شد با یکی از همکارا جابجا شی ".

و در آخر نوشته بود :" مطمئنم اگه خودت بودی کار این طور پیش نمی رفت ."

از پنجره به بیرون خیره شد . هنوز در این  شک بود که اکنون برای چه اینجاست و ناگهان دلش برای بودن در آن جمعیت سپید پوش تنگ شد .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط سیادت |