تبليغاتX
پاراگراف آخر - پاراگراف سی و ششم ...
 

رواق آخر

هر سال پنجشنبه همان ماهی که رفته بودند، می آمد. وقتی شیفت شب بود.قبل از اذان  صبح. از بیمارستان راهی نبود. اول گندمها را  می ریخت. مشت می کرد در کیسه و مثل بذر می پاشید. نمی ترسیدند. می آمدند جلوتر. بعد از بیست سال  می شناختنش.کبوترهای حرم با همه جا فرق دارند.فکر می کنی همه چیز را می فهمند. می دانند برای چه گندم می ریزی. آرام نگاه می کنند و نوک می زنند. بعد می رفت داخل صحن. نیازی نبود مثل بقیه مردم را کنار بزند. دیگر خودش  نبود که می رفت. جمعیت کنار می رفتند و راه باز  می شد. بعد می دید رسیده جلوی ضریح دستش به پنجره های ریز طلایی که می خورد غم کهنه ای  دلش را می دوید .هر وقت برای نذر می آمد این طور می شد. بوی عجیبی  در سرش می پیچید. بوی بوی همیشگی عطر و گلاب نبود.

نرگس را آورده بود. دور ضریح بچرخاند. بچه طاقت،  شلوغی نداشت. صورتش پر از اشکهای دانه دانه بود. مدام جیغ می زد. بوی نوزاد با بوی حرم  مخلوط شده بود . هرم گرما بود. نیمه مرداد. خسته بود. چادر از سرش  سر می خورد که  مردی از آن طرف بچه را گرفت و گذاشت سرشانه هایش تا یک دور بچرخاند. نرگس که از بغلش رفت. انگار چیزی از دلش کنده شد. برای یک دور؟ دیگر  نمی دانست  می خواهد یک عمر از او دور شود. یک دور انگار چند سال گذشت. نرگس زل زل نگاه می کرد. انگار خوشش آمده باشد. بالاتر از جمعیت می چرخید. عکسش افتاده بود روی دیوار آینه ای . چند نرگس می خندیدند با هم و خیره نگاه می کردند به لوستر بزرگ وسط . برق برق های پشت هم . چقدر  شبیه آن لوستر پذیرایی خانه دکتر بود . مثل منشوری که هفت رنگ را می تاباند. نرگس وقتی رفت بغل خانم دکتر، اشاره می کرد به همان لوستر . زن بلندش کرد تا نزدیک آویزهای کریستال. نرگس می درخشید آن بالا. حالا هر وقت می آمد برای نذر دکتر و زنش ، حس می کرد نرگس دارد  می درخشد آن بالا ... آن دورها  ... و دلش کمی گرم می شد .

دکتر فرهنگ - رئیس سابق همان بیمارستانی بود که او تازه واردش شده بود . باز همان کار دلخراش خون گرفتن از نوزادان.از وقتی نرگس را داده بود دلش ریش می‌شد موقع خون گرفتن . قبلاً این طور نبود .

 گفته بودند بر  می گردند ولی وقتی نرگس را از خودش جدا کرد ته دلش می گفت باید سیر نگاهش کند . 

 دلش به خنده درون عکسها خوش بود. تا 8 سالگی. تا وقتی که خانه را عوض نکرده بودند و پشت هم عکسهای نرگس می آمد تا نگران نباشد.

زن دکتر خوشحال از اینکه صاحب دختر مو فرفری شده گفته بود :" دوره تخصص که  تموم شد برمی گردیم ... مطمئن باشید ."  ولی هواپیما که اوج گرفت انگار چیزی را  از دلش برد . جایش مثل یک حفره خالی مانده بود تا حالا .

هزار بار خودش را فحش می داد وقتی دلش می گرفت. ولی جلوی بقیه  می گفت : چارم چی بود .اون بابای گور به گوریش خودش رفت  ، این مصیبتو گذاشت تو دامن من . "

لحظه هایی دور و خاکستری در ذهنش می دوید.چادرش را می کشید ، سفت چسبیده بود و از بغلش جدا نمی شد و جمله "آخه به منم میگن مادر " را  با خودش می گفت و مدام  تکرار می کرد .

و هر وقت به یاد می آورد که  موقع دیر شدن  واکسنش  بچه چطور می لرزید و کبود شده بود، به کارش مطمئن می شد .

پشت میز تحریر سفیدش نشسته. با موهای خرگوشی و بلوز و دامن سرخ . مداد رنگی هایش را سفت گرفته . طوری از ته دل می خندد که چشم هایش شده دو خط مورب مشکی. عاشق این عکس بود. همیشه همراهش داشت. عکس را به همه نشان می داد و می گفت : " جاش خیلی خوبه ، الان حتماً برای خودش کسی شده .اگه پیش خودم بود معلوم نبود چی می شد."

 انگار صدای خنده اش را می شنید. حالا صدایش  زیر صدای جمعیتی  بود که دعا می‌خواندند. صحن شلوغ شده بود و صف ها بسته می شد برای نماز. نماز صبح  را زیر سقف آسمان دوست داشت . آسمانی که شب و روزش در حال گذر از هم بود . ماه هنوز می درخشید و گنبد طلایی از لای بخار مه صبح پیدا و پنهان می شد.

یک سال بود که مدارکش را فرستاده بود برای سفارت سوئد . آن هم از طریق دوست دکتر فرهنگ. خودش که دست و پای این کارها را نداشت. چه می فهمید سوئد حتی کجای نقشه است. آن روز هم که اولین بار کلمه سوئد را شنید فکر می کرد جایی همین نزدیکیهاست. گفته بودند دو خانواده با شرایطی که در نامه آمده پیدا شده. فقط باید مدارک را تطبیق می دادند. فردا قرار بود زنگ بزند. نذر این بار رنگ دیگری داشت. باید یک حیاط دیگر رد می کرد تا می رسید به زاویه ای که مستقیم رو به گنبد بود ، بی هیچ مانعی. تا رواق آخر .اتاق های محراب شکل . کنار هم .

پنجره های فولادین. گره های سبز و نوارهای رها شده در باد . کتابها در دست و لبها جنبان.  دستها بالا و  صداهایی نجوا کنان در گوش  . قدم تند کرد کسی جایش را نگیرد که سرش داغ شد . انگار چیزی ریخته باشد روی چادرش.  بالا که نگاه کرد کبوتری پر زد  و اوج گرفت رو به صحن اصلی .دست کشید . چهره در هم کرد ه بود که پیرمرد خادمی صدایش زد داخل یکی از رواق ها. اتاق کوچکی بود، گویی برای استراحت خدام.  پیرمرد دستمالی داد و گفت :" اونجا آب هست اگه بخواید بشورید ." و با خنده گفت:" می دونم  ...خانما معمولاً حساس اند ولی به فال نیک بگیرید . آقا نظر داشته بهتون  ." و نگاه کرد به پیرمردهایی که نشسته بودند،  با پرهای رنگی در دست و لبخند زنان  سر تکان می دادند .

 

+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط سیادت |