تبليغاتX
پاراگراف آخر - پاراگراف سی و هفتم . . . .
 

خورشیدی دیگر

 صحنه های متحرک سیاه و سپید از روبرویم می گذشتند و من بی صدا ساکن مانده بودم . خشکم زده بود .

یوسف ! هنوز هم باورم نمی شود که خودت باشی .خیال می کنم  تمام آن فیلم را خواب دیده ام و تو یکی از همین بازیگران رهگذر در فیلم های مستند بوده ای که از یادم خواهی رفت .

برایت خواهم گفت چرا دلم می خواهد بروم در چاهی و برای تنهایی خودم فریاد بزنم . می دانم که فقط تو درک می کنی. می خواهم برایت بگویم که چقدر شروعش سخت بود . سخت تر از انتظار آمدنت . این را فردای روزی که همه چیز تمام شده بود فهمیدم.ولی چاره ای نبود .

 یوسف ! آن روز را که خرید آینه و  شمعدان رفتیم یادت هست ؟ روسری ام سپید بود.  گفتی : تارتو کوک می کنی برام ؟ زود فهمیدم و چادرم را کشیدم جلو . بی اختیار  تاری روی پیشانی ام ریخته بود. گفتن تو با مادرم فرق داشت. تو که می گفتی با اشتیاق به حرفت گوش می دادم . از این جور حرف زدنت که فقط خودم می فهمیدم لذت می بردم .

مدلی که من پسندیدم جدید بود . گفتم : " خیلی خوشگله ، هیچ جا این مدلو ندیدیم . نه؟"

آینه را که چرخ دادم ، عکس هر دومان افتاد. تو خندیدی و سرت را تکان دادی ولی نه به معنای تائید . گفتم : " یعنی چی ، قشنگ نیست ؟ به نظر من  که خیلی تکه "

گفتی : "  هیچ چیزی تو این دنیا تک نیست جز  . . ." و بالا را نگاه کردی .

همه آن سالها به امید همانی که آن بالا  نشانم دادی صبر کردم ولی خبری نشد.

لباس عروسم همان بعد از ظهر آماده بود .مادرم گفته بود آرزو دارد خودش لباسم را بدوزد. گفتم تا روز عروسی نشانت نمی دهم .قرار بود یک مهمانی ساده باشد .ذوق داشتم یک دفعه ببینی . هیچ وقت ندیدی . حالا اگر بخواهی هم  دیگر نمی توانی .

گفتی فقط  یک ماه صبر کنم. زود بر می گردی.گفتم : مهمانها را دعوت کرده ایم  . چشم هم گذاشتی و امیدوارانه لبخند زدی . آب پشت سرت پاشیدم . مادرم گفت :"  گریه نکن دختر ، پشت سر مسافر شگون نداره ." . اشکهایم پشت مژه ها حبس شد . نگذاشتم بریزند .  هفته ها به آخر رسید . ماهها گذشت .لباسم سالها  در انتظار ماند تا در تنم بنشیند . روی چوب رختی خشکید . چروک شد. ولی نگین هایش  با هر نگاهم  همچنان برق می زد  و مرا بیشتر امید می داد که  تو بر می گردی .

پلاک خونیت  را آوردند .همه احتمال می دادند شب عملیات روی مین رفته ای و پودر شدی. باور نمی کردم . نگذاشتم برایت مراسم بگیرند. اینکه از جزیره مجنون پیدا شده بود بیشتر بی تابم می کرد .

 این حس را چطور به بقیه می گفتم که ایمان داشتم تو هنوز زنده ای؟  با چه زبانی یوسف !

هیچ اسمی به نام تو در لیست اسرای صلیب سرخ نبود. بارها گشته بودند و من بارها پرسیده بودم .

صدای مادر مثل یک نوار ضبط شده دائم برای گوشم تکرار می شد : " بسه دیگه. این همه سال گذشت دختر . تا کی می خوای صبر کنی؟ یا به خاله جان می گفت :"  همه فکر و ذکرش  شده برگشتن یوسف ، هیچ به فکر آینده اش نیست ."

 و خاله جان  با صدای لرزانش می گفت : " تا آخر عمر می خوای همینجور تک و تنها بمونی و غمبرک بزنی ؟ همون من و مامانت موندیم بسه."

ای کاش می توانستم مثل تو از همه جا بی خبر باشم . چشم هایم را ببندم و  ندانم  چه کسی مرا  نگاه می کند . یا شاید هم خیال می کنی من هم مثل بقیه در آن شهر سوخته ام که به دنبالم نگشته ای تا به حال .

همه سالهای نبودنت در تصورم بودی. همه جا با تو بودم ، با تو  حرف می زدم ، می خوابیدم و  زندگی می کردم اما  به هیئت حمید و می دانستم  گناه می کنم . نان سفره اش را می خوردم ولی دلم پیش تو بود . گناهش به گردن مامان و خاله جان که به اصرار آنها برای بار دوم بله گفتم ولی به شرط هیچ مراسمی . عکس تمام دختران دم بخت . فقط رفتیم مشهد و برگشتیم در خانه ای که اجاره کرده بودیم .

خودم از حمید خواستم چند تا از فیلم هایش را ببینم برای نوشتن داستان .تعجب کرد. هیچ وقت فیلم هایش را نمی بینم .مستند جبهه و جنگ می سازد. فیلم های خاکستری جبهه راه گلویم رامی بندد.یاد غروبهای دلگیر پائیز می افتم که کلاغ ها  با صدایی محزون دور درختان بی برگ می چرخند و تاریکی بی خبر از راه می رسد . ولی آن فیلم را بارها دیده ام .

می گویم : " اسمشو نشنیدی ؟

چشمهایش را ریز می کند و ابروها در هم و در ذهنش  شروع می کند به چرخیدن.

تبلیغشو  جایی ندیدی ؟

. . . .

 چایزه ادبی یوسف ؟

 . . . . و یوسف که می گویم بند دلم پاره می شود .سالهاست این اسم را بر زبان نیاورده ام. سالهاست صدایت نکرده ام .

 - چی شده می خوای داستان جنگ بنویسی ؟

می گویم : همین جوری .

 می داند که تا به حال دستم به نوشتن از جنگ نرفته و نمی داند این  بار نام توست که  قلمم را  واداشته به نوشتن . یوسف !

یادت هست که چطور داستان می نوشتم. می رفتم در نخ شخصیتها و آنقدر غرق داستان زندگیشان می شدم که در خواب و خیالم هم رهایشان  نمی کردم .

نوشتن از جنگ مرا یاد روزهایی می اندازد که هر که را می شناختم در آن شهر سوخته ، شهید شد. فقط من ماندم و مادرم که آمدیم تهران . خانه خاله جان.

می دانم جایزه را برده ام.دیدنت برایم کافی بود.

نمی دانی چند بار فیلم را عقب برده ام و صحنه ها را به آهستگی دیده ام . حمید به شک افتاده.

می پرسد : برام جالبه ، تو چرا اینقدر اون فیلمو نگاه می کنی؟

جوابش را نمی دهم . باز می پرسد : اون فیلم آزاده ها رو میگما .

. . .  .

هنوز هم باورم نمی شود که خودت باشی.شاید اگر آن عینک سیاه روی چشمت نبود و می توانستی مستقیم به دوربین نگاه کنی این قدر به شک  نمی افتادم .

می گویم : اسمش یادت نیست؟

می گوید :کی؟

همین نفر آخر و میگم .

می گوید راستی چرا همیشه تصویر را روی این نفر آخر نگه می داری و حرف نمی زنی ؟

 

اگر می دانست با کسی که تمام زندگی ام بود ،حرف زده دیگر چیزی نمی پرسید و شاید آرام و بی صدا برای همیشه از زندگیم می رفت .

می گویم حالا یادت نیست ؟

نپرسیدم ولی . . . به نظرم سعید صداش می زدند . سعید زمانی . شایدم وحید. . .یا امید . نمی دونم . چطور مگه؟

دلم می خواهد سرش داد بزنم اسمش اینها نیست .او یوسف من است. ولی چطور بگویم. شاید وقتش رسیده حقیقتها را بداند.

نوار فیلم های حمید خیلی زیادند. اگر روی هم بچینی شاید قدر آن تک اتاقی بشود که قرار بود بشود خانه من و تو و با هم برویم زیر سقفش . چطور ممکن است بین آن همه فیلم ، چشم من به تو بیفتد؟

تو وسط اتوبوس نشسته ای وآخرین نفری هستی که در فیلم حرف می زنی .

می گویی هرچند دیگر کسانی را که دوست دارم  نمی بینم ولی به خاطر خودشان آنها را بخشیده ام . لبخند می زنی و دوربین در بین جماعت خوشحال ، پیرزنی را نشان می دهد که گلهای گلایول در دستش همگام با اتوبوس آزاده ها  می آید . چروکهای دور چشمش یک اندازه اند . انگار کسی با حوصله آنها را هاشور زده باشد.

خوش به حالت  یوسف ، که چشمت را به روی تمام دنیا بسته ای .مطمئنم اگر مرا ببینی  دیگر نمی شناسی . تمام شور و حال لیلای تو پشت خطوط نزدیک به هم صورتش پنهان شده . خطوطی به اندازه تمام  سالهای نبودنت .

 

 هوا گرگ و میش صبحدم بود . پیکرت دور پرچم سه رنگ ، دست به دست پیش می رفت.ناگاه تو را میان جمعیت دیدم . اطرافت هاله سپیدی به روشنی می درخشید و  خبری از آن عینک سیاه به چشمانت نبود . زیر جنازه ات را گرفته بودی و خودت را تشییع می کردی. تا چشمت به من افتاد با لبخند از جمعیت جدا شدی و  به سمتم آمدی و  اشاره کردی به دوردستهایی که جمعیت  تابوت را آنجا می برد و گفتی : ببین لیلا ، داستان من آنجا تمام می شود اما این تازه آغاز داستانهای توست . این همان امانت و دینی است که باید ادا کنی و  مهم نیست کسی داستانهایت را باور کند یا نه . تو فقط  صادق باش و بنویس . از مردانی که بودند.مردانی که در میان مردم پراکنده اند و مردانی که خواهند آمد.خواستم بگویم چرا . .  . که حمید تکانم داد : چیزی نیست عزیزم  . . . بیدار شو . داری خواب می بینی .

تمام صورتم خیس بود ، بغض  سنگینی همچون قفل راه گلویم را بسته بود. حمید می گفت : چند دقیقه ای بود که فقط داد می زدی : یوسف !

نور چراغ خواب را زدم .حمید برایم آب آورد.کاغذ و قلمم  مثل همیشه کنار تخت آماده بود. برداشتم و شروع کردم به نوشتن  داستان تو  تا خود صبح .

حمید که از خانه  رفت، زنگ زدم به بنیاد.آقایی گوشی را برداشت. همه چیز را برایش گفتم. اول اسمت را در لیست آخرین اسرای آزاد شده پیدا کرد. با کمی مکث پرسید :گفتید یوسف زمان دیگه؟

 قلبم در سینه آرام نمی گرفت و می کوبید. گفتم : بله.لرزش دستم تمامی نداشت. نمی توانستم گوشی تلفن را نگه دارم. حس دوگانه ای داشتم . نمی دانستم خوشحال باشم یا دلگیر. اشکها روی گونه هایم می لغزید . خواستم  خداحافظی کنم که مرد با صدایی آرام تر گفت : یه لحظه  . . . . یه لحظه صبر کنید خانم . اسمت را در لیست دیگری یافته بود. تاریخش را برایم خواند . سه ماه قبل . خوابم تعبیر شد. اشکهایم همانجا ایست کرد.

 

حالا به آسمان نگاه می کنم ، خورشید در حال رفتن است و من دلم عجیب  گرفته. با گلاب ، غبار روی سنگ را می شویم. عطر شیرینی بالا می زند و اسمت همچون خورشیدی دیگر پیدا می شود.    

 

+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط سیادت |