سه شنبه های لعنتی
مدرسه سینا کوچه پشت اداره است . حدود ساعت 12 وقتی همه خسته از کار مشغول گرم کردن غذاهایشان می شوند با کوله پشتی خاکی و کفشهایی که بندش پله ها را جارو می زند از راه می رسد و تا رسیدن به اتاق مادرش در انتهای سالن طبقه دوم به همه سلام می کند . هر روز باید یک ساعت منتظر باشد تا در بهترین وقت روز برای هردوی آنها ، یعنی زمان ایست عقربه ها روی ساعت دو ، مادرش کارت بزند . به همین خاطر قبل از اینکه درسشان به ساعت برسد زودتر از همه همکلاسیهایش یادگرفت بخواند چقدر مانده تا ساعت 2 .
یک ساعت آنقدر زیاد نبود ، با چرخیدن در اتاقهای راهرو و شکلات گرفتن از همکاران می گذشت .
همه چیز از آنجا شروع شد که رئیس اداره سه شنبه ها را برای تشکیل جلسه انتخاب کرد.
آن هم تا ساعت 6 بعد از ظهر.
- تو رو خدا ببخشیدا ، فقط سه ساعته . تا 6 جلسه تموم میشه . "
بیا سینا جان ، همین جا کنار خانم سعادت بشین مشقاتو بنویس تا مامان بیاد . پا نشی برای خودت بچرخیا ؟
- اگه مشقام خوش خط باشه ، شب می ریم پارک ؟
- اگه بابا خسته نباشه .
آقای رئیس که صدایش می زند با عجله پرونده ها را برمی دارد و همین طور که می گوید خوش خط و خوانا به سمت در خروجی می دود .
ماشین نویس جوان می پرسد : سینا هفته قبل رفتید پارک ؟
سرش پایین است و بی آنکه نگاه کند می گوید : "نه ، بابام خسته بود ." و مداد قرمز را موقع گذاشتن خط فاصله بیشتر فشار می دهد .
با خنده می گوید یعنی همیشه بابات خسته است ؟
نخیرم ، ببخشیدا آخه بابام رئیسه .
این جمله همیشگی او بود وقتی کم می آورد . " ببخشیدا بابام رئیسه "
و این جریان در هر سه شنبه لعنتی که سینا صبحهایش را به زور بلند می شد ، جریان داشت.
مشق هایش آنقدر زیاد نبود که بیشتر از نیم ساعت طول بکشد . زمان باقی به نقاشی کشیدن می گذشت تا اینکه بعد از چند هفته زیر شیشه میز مادرش دیگر جایی برای نقاشیهای رنگیش نداشت . وسایل روی میز هم دیگر مثل روزهای اول هیجان انگیز نبود . آنقدر منگنه را فشار داده بود که دیگر کار نمی کرد. خسته بود از نوشتن مشق ها با روان نویس و پاک کردن غلطهایش با لاک سفید . دلش برای پاک کن شکل دار عطری تنگ شده بود .
همیشه سه شنبه ها به این امید می گذشت که مادرش شکلات گران بخرد و شب به همراه پدرش برود پارک ولی وقتی به خانه می رسیدند همه چیز از یادش می رفت و روی تخت بیهوش می شد. رفتن به پارک و طعم دل انگیز آب شدن کاکائوی گران در دهانش را در رویاهای طلایی می دید .
بعد از چند سه شنبه خسته کننده به پیشنهاد خانم سعادت شروع کرد به مرتب کردن نامه ها .
خانم جوانی که حالت چشمانش او را یاد سرانتی پیتی و صدای کفش هایش کارتون سیندرلا را برایش تداعی می کرد .
سینا پشت پرینتر می ایستاد و کاغذها را که مثل نان تازه داغ و پشت سر هم می آمد بر می داشت . مرحله بعدی مرتب کردن نامه هایی بود که از روی شباهت امضای آخر تشخیص می داد مربوط به یک اداره می شود . آنها را روی هم گیره می زد و در پوشه قرار می داد.
دیگر به امید کار کردن مشق هایش را خوش خط و خوانا می نوشت .
بعد از کامل کردن هر پوشه یک شکلات گران فندق دار می گرفت و وقتی پوشه ها را بین اتاقها پخش می کرد فقط منتظر یک لبخند می ماند و این قشنگ ترین لحظه در تمام عمر هشت ساله اش بود . حتی جذاب تر از چرخ و فلک و قالیچه پرنده شهربازی . بعد از گذشت چند سه شنبه میز خانم سعادت شباهت زیادی به میز مادرش پیدا کرد. شبهای سه شنبه که دیگر لعنتی به نظر نمی رسید مادرش متوجه چوب خطهای بالای تخت سینا شد .
سینا در جواب مادرش می گفت :
"می خوام بدونم چند روز مونده تا بریم پارک آبی ."
و مادرش بسیار تعجب می کرد چرا روزهایی که جلسه تشکیل نمی شود سینا بهانه پارک رفتن نمی گیرد فقط زود می رود زیر پتو و خودش را به خواب می زند و چرا سه شنبه هایی که تعطیل رسمی است سینا تب می کند .
روزهای سه شنبه دیگر نیازی نبود خانم سعادت دائماً از روی صندلی اش بلند شود و اتاق به اتاق نامه ها را در قفسه های هر کارشناس طبقه بندی کند . سینا کارش را خوب یاد گرفته بود و زمان زودتر می گذشت .
آخرین سه شنبه سال به سخت ترین روز سال تبدیل شد وقتی مادرش گفت :
سینا جان خانم سعادت رفتن مرخصی . همینجا رو صندلی مامان بشین مشقاتو بنویس. از جات تکون نخور تا من برگردم.
سینا با نگرانی پرسید : " مرخصی همونیه که آدم مریض میشه ؟"
نه عزیزم ، خانم سعادت با شوهرشون رفتن مسافرت .
حالا دلیل تغییر رنگ موی خانم سعادت و انگشتری را که در دست چپ او برق می زد را پیدا کرده بود .
ولی نمی دانست چرا آن شب آنقدر گلویش درد گرفت که نتوانست سبزی پلو با ماهی بخورد . و چرا هرچه بچه های کوچه برای مراسم چهارشنبه سوری صدایش زدند بیرون نیامد حتی به سیگارت هایی که پدرش برایش خریده بود هم اهمیتی نداد .
کاش سینا می دانست خانم سعادت برگه استعفایش را نوشته و فقط منتظر است با تقاضایش موافقت شود . شاید دیگر تمام تعطیلات منتظر اولین سه شنبه سال نو نمی ماند تا عیدی که روز آخر برای خانم سعادت خریده بود را برایش ببرد .
یک بسته لواشک آلو قرمز با کلی اسمارتیز رنگی .
. . . و دیگر معلوم نیست سال آینده در کدام روز هفته مجبور باشد باز هم در اتاق ماشین نویسی منتظر باشد تا مادرش راس کدام ساعت از پله های مدیریت پایین بیاید و کنار آسانسور داد بزند : " سینا بدو کیفتو بردار دیرمون شد .